تبليغاتX
اسدالله رضایی
 رئيس جمهور خواستار ديدار صميمانه با 57 اقتصاد دان منتقد شد
عقب نشيني به نام تفاهم

 

گروه اقتصادي؛ بالاخره اقتصاددانان منتقد نهمين دولت جمهوري اسلامي ايران موفق شدند. البته خيلي عجله نکنيد اين توفيق به معناي بازگرداندن منحني اقتصاد از مسير دو سال گذشته نيست بلکه توفيق آنان صرفاً در اين ماجرا خلاصه مي شود که «محمود احمدي نژاد» - رئيس نهمين کابينه جمهوري اسلامي- برخلاف سال گذشته از گفت وگوي رودررو و صميمي با 57 اقتصاد دان سخن گفته است. بدون شک اين يک اتفاق تازه و شايد هم عجيب باشد چون وقتي سال گذشته 50 نفر از همين اقتصاد دانان در نامه يي سرگشاده، اقتصاد اجرايي کشور و نحوه سياستگذاري هاي اقتصادي دولت را مورد انتقاد قرار دادند؛ در مرحله نخست گروهي از نمايندگان اصولگراي مجلس و در مرحله بعد نيز تريبون هاي دولتي، اين گروه از اقتصاد دانان را با کلماتي چون دشمن و يا نمايندگان کشورهاي استعمارگر و زورگو بدرقه کردند. از اين منظر بدون شک مي توان گفت که يک پيروزي نصيب 57 اقتصاد داني شده است که با قاطعيت آينده اقتصادي ايران را در صورت ادامه سياست ها و راهبردهاي موجود همراه با بحران دانسته اند. اين اما تمام ماجرا نيست. هر چند که محمود احمدي نژاد خواهان ديداري صميمانه با اقتصاد دانان منتقد شده است ولي از سوي ديگر همچنان هستند اصولگراياني که با گرمايي به مراتب بيشتر از مديران دولتي اقتصاد، 57 منتقد را مورد حملات تند و تيز خود قرار مي دهند. الياس نادران نماينده اصولگراي تهران در مجلس هفتم و استاد دانشگاه در رده نخست برخوردهاي تند با اقتصاددانان ايستاده است. او شايد نخستين فردي باشد که اقتصاددانان را به مناظره در شبکه دوم سيما فراخوانده است. هر چند که هنوز 57 اقتصاددان نمي دانند که نادران به چه عنواني - نماينده مجلس يا نماينده دولت- خواستار رويارويي با آنها شده است اما خود الياس نادران با قدرت همچنان منتقدان اقتصادي دولت را به مچ انداختن دعوت مي کند. او بر اين باور است که اقتصاددانان منتقد سياه نمايي مي کنند. سال گذشته نيز که همين مخالفان سياست هاي اقتصادي دولت در قالب 50 اقتصاددان، راهبردهاي اقتصادي دولت را زيربناي سرطان اقتصادي معرفي کردند نادران بيش از تمام اصولگرايان اقتصادي به خشم آمد. به نحوي که همتايان اقتصادي خود را با تندترين جملات مورد نقد قرار داد. البته اين نکته را نبايد فراموش کرد که الياس نادران خود نيز در بسياري از مواقع به سياست هاي اقتصادي دولت مي تازد اما انگاري بايد اين سناريو را باور کرد که اصولگرايان به روش هاي خانوادگي در جريان سياست ورزي معتقدند. به عبارتي تاب نمي آورند که در چارچوب خارج از اصولگرايي منتقدان رفتار سياسي آنها را مورد ارزيابي قرار دهند. به هر حال اکنون الياس نادران با آتشي تندتر از نمايندگان دولت در مقابل 57 منتقد اقتصادي ايستاده است. جالب اينجا است که اصولگرايان که پس از انتشار نامه اقتصاددانان هم با ارائه گزارش جهاني و هم با ارائه گزارشي تطبيقي سعي در روشن جلوه دادن سيماي اقتصادي دولت داشتند اما همچنان با عصبانيتي خاص از نامه اقتصاددانان منتقد ياد مي کنند و با تندي مي گويند که ايراد کار را بايد در برنامه چهارم جست وجو کرد. عليرضا علي احمدي -رئيس دانشگاه پيام نور- در انتقادي جالب به برنامه چهارم و يا به عبارتي براي بهينه سازي مسير طي شده اقتصادي توسط دولت مي گويد که اصلاً رشد اقتصادي موردنظر در برنامه چهارم عملي نيست چون درست در شرايطي که تمام جهان روي رشدهاي 5 الي 6 درصدي ايستاده بودند برنامه چهارم رشد 8 درصدي را تجويز کرده است، براي همين نبايد از دولت انتظار دستيابي به چنين رشدي را داشت. البته يادآوري اين مساله نيز خالي از لطف نيست که شايد اگر اصلاح طلبان دولت را در اختيار داشتند چنين برداشتي از همپوشاني اقتصاد و برنامه چهارم از سوي اصولگرايان مطرح نمي شد. در آن صورت کوتاهي دولت اصلاحات به طور حتم با عنوان بدترين اتفاق اقتصادي و سياسي ايران نام مي گرفت. به هر حال اکنون اقتصاد دانان بايد خوشحال باشند. البته روز گذشته نيز با استقبال از دعوت احمدي نژاد ياد کردند و به عبارتي بر اين باور بودند که موضع آرام دولت را بايد به فال نيک گرفت و گردش به سمت منطق گرايي سياسي تحليل کرد.

بررسي مشاوران رئيس جمهور روي نامه اقتصاد دانان

مهدي تقوي از امضاکنندگان نامه منسوب به 57 منتقد اقتصادي به رئيس جمهوري معتقد است؛ من به عنوان يک اقتصاددان هرگز نمي گويم که رئيس جمهوري بايد ايده ها و طرح هاي مرا بپذيرد، بلکه مي گويم وي بايد به مشاوران خود دستور دهد تا بر روي اين مسائل مطرح شده کار و بررسي شود و در صورتي که منطقي بود اقدامات لازم صورت گيرد.

وي گفت؛ با اين اقدام تمام مردم خواهند فهميد که پاسخ انتقاد نسبت به دولت، برچسب زدن از سوي آنها نخواهد بود و چنين تفاهمي مثبت است.

بلوغ فکري دولت

فرشاد مومني يکي از امضاکنندگان نامه منسوب به 57 منتقد اقتصادي به رئيس جمهوري در خصوص اعلام آمادگي رئيس جمهوري براي انجام گفت وگوي «صريح ، صميمي و مستقيم» با نويسندگان نامه گفت؛ اين اقدام نشان مي دهد که به تدريج در دولت بلوغ فکري و سياسي ظاهر مي شود، زيرا با انديشه و مسالمت با اين موضوع برخورد کرد. عضو هيات علمي دانشگاه علامه طباطبايي با تاکيد بر اينکه من سخنگوي اقتصاددانان نيستم و نظر خود را مطرح مي کنم، اظهار داشت؛ ما از اين مطلبي که مطرح شده يعني گفت وگو با اقتصاددانان اگر صحت داشته باشد، استقبال مي کنيم.

ميدري؛ خوشحاليم

در همين حال، احمد ميدري يکي از 57 اقتصاددان منتقدي که به رئيس جمهوري درباره مسائل اقتصادي نامه نوشته اند، گفت؛ نويسندگان اين نامه از پيام رئيس جمهوري مبني بر گفت وگوي «صريح، صميمي و مستقيم» با منتقدان درباره مسائل اقتصادي خوشحال شدند. وي از استقبال امضاکنندگان و طراحان نامه به رئيس جمهوري براي گفت وگوي «صريح، صميمي و مستقيم» با وي خبر داد و گفت؛ اين گفت وگو براي کشور بسيار مفيد خواهد بود.

راغفر؛ مناظره مي کنم

حسين راغفر، عضو هيات علمي دانشگاه الزهرا و يکي از امضاکنندگان نامه 57 اقتصاددان به رئيس جمهور، دعوت الياس نادران براي مناظره در برنامه گفت وگوي ويژه خبري شبکه دو را پذيرفت. حسين راغفر درباره دعوت رئيس جمهور براي ديدار و گفت وگو با 57 اقتصادداناني که در دو سال گذشته براي رئيس جمهور نامه نوشتند، اظهار داشت؛ به نظر من هدف اقتصاد دانان از نوشتن چنين نامه هايي اين بود که اطلاعات و تجربيات و راهکار هاي خود را در اختيار رئيس جمهور و دولت قراردهند و با ارائه راهکار مشکلات اقتصادي در حل اين مشکلات با دولت و رئيس جمهور همکاري کنند.

مناظره کتبي را ترجيح مي دهيم

از سوي ديگر ميدري از مناظره کتبي با عنوان روش مناسب تر ياد کرد.وي درباره پيشنهاد مناظره با الياس نادران در برنامه گفت وگوي ويژه خبري شبکه دو اظهار داشت؛ اين نامه توسط جمعي از اقتصاد دانان تهيه شده و اينکه يک نفر به جاي اين جمع در اين مناظره شرکت کند، منطقي نيست. وي افزود؛ جمعي از اقتصاددانان نويسنده اين نامه معتقدند، در حال حاضر بهتر است مناظره به صورت کتبي و مکاتبه يي انجام شود تا طرفين مناظره با دقت بيشتري پاسخ هاي خود را تهيه کنند و در اين صورت مناظره در فضاي منطقي تري انجام خواهد گرفت.

خوش چهره؛ گام مثبتي براي مواجهه دولت با منتقدان

يک عضو کميسيون اقتصادي مجلس شوراي اسلامي نيز تاکيد کرد؛ اگر ظرفيت مناظره ميان رئيس جمهور و 57 اقتصاددان منتقد عملکرد اقتصادي دولت وجود داشته باشد، گام مثبتي براي مواجهه دولت با منتقدان محسوب خواهد شد. محمد خوش چهره در گفت وگوي بي پرده 57 اقتصاددان با رئيس جمهور در شرايطي که نمايندگاني مناسب و منصف از آنها انتخاب شده و فضا نيز مطلوب باشد به نفع نظام تصميم گيري سياستگذاري و محافل دانشگاهي و سازندگي اقتصاد دانست. به گفته وي در اين مناظره بايد اثبات شود که ايده هاي رئيس جمهور و عملکرد اقتصادي دولت کاملاً درست بوده است چرا که به اعتقاد اقتصاددانان ايده هاي رئيس جمهور در برخي موارد آثار منفي به جا گذاشته است. به نظر مي رسد مناظره يا ديدار صميمي اقتصاد دانان با رئيس جمهور بسيار جدي باشد آنقدر که شايد حالا ديگر محمود احمدي نژاد نيز نتواند به سادگي از کنار اين رويارويي بگذرد يا اصولگرايان آن را در حد شعار و سپس حملات تند و تيز نگه دارند. اينکه اما چرا سال گذشته به تندي پاسخ اقتصاددانان داده شد و امسال با آرامي بيشتري محمود احمدي نژاد در مقابل آنان ايستاد، پرسشي است که به نظر مي رسد بايد پاسخ آن را در فضاي اقتصادي ايران جست وجو کرد. سال گذشته بدون شک هنوز اصولگرايان در گرماي پيروزي بودند و بر اين گمان چرخ

مي زدند که مي توان به سرعت و با کمک دلارهاي نفت روياي اقتصاد ايران را جامه عمل پوشاند اما اتفاقات يک سال گذشته ايران اين موضوع را ثابت کرد که اقتصاد و دستيابي به اهداف بسيار مشکل تر از حدس و گمان هاي غير علمي است. به نظر مي رسد ريشه عقب نشيني دولت را بايد در اين انگاره جست. آيا اين گونه نيست؟

|+| نوشته شده توسط اسدالله رضایی در سه شنبه پنجم تیر 1386 و ساعت 13:21  
 گفت و گو با فرمانده استشهاديون

گروه سياسي ،کيوان مهرگان؛سابقه فعاليت هاي فروز رجايي فر، فرمانده گردان هاي استشهادي ايران به بعد از انقلاب و تسخير سفارت امريکا برمي گردد. او پس از پايان يافتن ماجراي «لانه جاسوسي» به کيهان و زن روز رفت و مدتي به عنوان روزنامه نگار با اين نشريات همکاري مي کرد. رجايي فر در ميانه هاي دهه 60 از فعاليت هاي سياسي و اجتماعي کناره گرفت تا اينکه در سال هاي نخستين دهه 70 با انتقاد عليه سياست ها و دولت هاشمي رفسنجاني در نشريات تندرو آن زمان به عرصه فعاليت هاي اجتماعي بازگشت. در آغاز دهه 80 و با تشکيل گردان هاي شهادت طلب در تهران و شهرستان ها مورد توجه رسانه ها قرار گرفت. مقر فرماندهي استشهاديون ايران که با او گفت وگو کرده ايم يک زير زمين با وسعت 35 متر است که ديوارهاي آن را شمايل نيروهاي شهادت طلب در فلسطين و لبنان پوشانده است.

نمود بيروني حرکت که امروز تحت عنوان ستاد پاسداشت شهداي نهضت جهاني اسلام فعاليت مي کند، تشکيل گردان هاي شهادت طلب در نقاط مختلف کشور بود. اين اقدام مورد توجه رسانه ها و محافل قرار گرفت،اما ماه ها است ديگر از فعاليت هاي استشهاديون خبري نيست. آيا ضرورت فعاليت هاي استشهادي از بين رفته است؟

تحليل شما را قبول ندارم. براي تحليل شما ناگزيرم که مروري داشته باشم به ريشه هاي تشکيل ستاد پاسداشت شهداي نهضت جهاني اسلام. اين ستاد را يک گروه فرهنگي از حوزه هاي مختلف تشکيل دادند، بچه هايي که عاشق اين بودند که فرهنگ جبهه و جنگ را به مردم و نسل جديد انتقال بدهند. در دي ماه سال 82 زماني که شوراي شهر دوم مصوبه يي داشت براي تغيير نام خيابان شهيد خالد اسلامبولي که گويا شرط تجديد رابطه ايران و مصر بود اين ستاد را تشکيل داديم. با توجه به تجليلي که امام(ره) از اين شهيد داشتند و اينکه مي دانستيم در مصر مکان هايي به نام محمدرضا و همسرش ناميده شده و قبري را براي او در نظر گرفته بودند، پذيرفته نبود که مصر بخواهد از يک موضع طلبکارانه با ايران برخورد کند و ايران هم در اين مساله قصد عقب نشيني داشته باشد. حرف ما اين بود اگر تجديد رابطه مصر و ايران منافعي براي دو ملت دارد بايد فرآيند امتيازگيري و امتيازدهي دو جانبه باشد، دليلي ندارد که فقط ما امتياز بدهيم. مجموع اين تحليل ها ما را به اين نتيجه رساند که براي شهيد اسلامبولي يک مراسم تجليل برگزار کنيم. همان موقع تحصني در برابر شوراي دوم سازماندهي کرديم و در بهشت زهرا يک مقبره نمادين براي او درست کرديم. بعد از اين مراسم دوستان توجه شان معطوف به اين شد که ممکن است گذشت زمان موجب شود خدماتي که شهدا کرده اند فراموش شود، به خصوص کساني که در اوج تاريکي ها حرکت هايي احياگر و روشني بخش داشته اند، خدمات شان زير سوال برود و به عنوان تروريست اقدامات شان ضايع بشود. بنابراين اين ستاد فعاليت خود را متمرکز کرد روي پاسداشت شهداي جهان اسلام و چون حرکت رهايي بخش اسلام را فرآيندي پيوسته مي دانيم علاوه بر شهداي ايران، شهداي جهان اسلام را مشمول پاسداشت مي دانستيم. بنابراين وقتي وارد اين مرحله شديم مساله فلسطين براي ما محوري بود. در مساله فلسطين ما با جريان شهادت طلبي برخورد کرديم که از نظر غربي ها اين افراد متهم به اقدامات انتحاري مي شدند. ما وقتي اراده کرديم که از اينها تجليل کنيم با يک علامت سوال بزرگ از سوي جهان غرب روبه رو شديم که اين افراد تروريست هستند و نبايد مورد ستايش قرار بگيرند. اين باعث شد که ما ابعاد فقهي، ايدئولوژيک و نظامي اقدام آنها را از نظر حقوق بين الملل بررسي کنيم. نتيجه تحقيقات ما اين شد که حرکت انتحاري و تروريستي ديگرکشي است در حالي که حرکت شهادت طلبانه نوعي دفاع از خود و بر هر مرد و زن مسلمان واجب است، به خصوص در فلسطين که خانه هر فلسطيني ميدان جنگ عليه اسراييل است. نتيجه تئوريزه کردن اين حرکت توسط ما موجب شده که جوانان از اين رويه حمايت کنند و مورد استقبال شان قرار بگيرد.

ثبت نام از شهادت طلبان از کجا آغاز شد؟

مرحله ثبت نام از نيروهاي شهادت طلب يک سال بعد از اشغال عراق شروع شد. زماني که امريکا سربازان خودش را وارد کربلا و نجف کرد و به سمت حرمين تيراندازي شد.

 
اين اقدام امريکايي ها خشم و اعتراض مردم را در پي داشت و ما هم تصميم گرفتيم از کساني که براي دفاع از عتبات عاليات آمادگي دارند ثبت نام کنيم.

هدف تان از ثبت نام يک اقدام نمادين بود يا واقعاً قصد اعزام نيرو را داشتيد؟

هدف ما اين بود اگر ملت عراق به هر دليلي نمي تواند امنيت عتبات را حفظ کند، ملت ايران حاضر است اين مسووليت را برعهده بگيرد.

پس چرا انجام نداديد؟

ملت ايران حاضر بود اين کار را بکنند اما حاضر نبودند اين کار را در عدم هماهنگي با سياست هاي رسمي دولت انجام بدهند. با جمع بندي سياست هاي دولت شايد شما اين اقدام را نمادين توصيف کنيد اما کساني که فرم ثبت نام را امضا مي کردند خالصانه نام نويسي مي کردند و براي انجام عمليات اصرار داشتند.

در برگه هاي ثبت نام کدام سرزمين هاي اسلامي نوشته شده بود؟

ما سه گزينه داشتيم؛ يکي دفاع از عتبات بود، ديگري قدس شريف و سرزمين هاي اشغال شده فلسطين و مورد سوم اجراي حکم اعدام سلمان رشدي بود. بيش از نود درصد کساني که برگه هاي ثبت نام را پر کردند براي هر سه گزينه اعلام آمادگي کرده بودند. اينکه اين نمادين است يا نيست به شرايط برمي گردد. اگر روزي شرايط ايجاب کند و اقتضاي دولت ايران اين باشد که گروهي را به عنوان نيروهاي محافظ حرمين شريفين عسکريين با توافق سازمان کنفرانس اسلامي و دولت عراق به سامرا بفرستد، اين نيروها آماده اعزام هستند.

يعني با تاييد دولت اقدام مي کنيد؟

قطعاً همين طور است. تا زماني که در داخل کشور نبردهاي دفاعي رسمي وجود دارند و مي توانند مسووليت دفاع از کشور را انجام دهند نيروهاي شهادت طلب در جايگاه قانوني هر کدام زندگي خاص خود را دارند و تا وقتي فعل دفاعي به وسيله نيروهاي رسمي انجام مي شود اين نيروها اجازه ورود ندارند و اگر هم وارد شوند به عنوان يک عمل شخصي تلقي مي شود و آن مشروعيتي که شهادت در پي داشته باشد براي شان ندارد. اما چنانچه نيروهاي دفاعي رسمي کشور به دليلي نتوانند وظيفه خودشان را ادامه دهند اگر نقطه يي از کشور اشغال شود در آن صورت مردم حق دارند عليه اشغالگران اقدام کنند و اگر در اين صورت کشته شوند شهيد محسوب مي شوند.

شما مي گوييد ما مردمي هستيم اما الان گفتيد که ما منتظريم ببينيم سياست هاي دولت چه مي شود، بعد اقدام مي کنيم.

وجود يک نيروي دفاعي مردمي که براي دفاع آمادگي و هوشياري داشته باشد ضرري ندارد.

يعني شما احتمال مي دهيد که يک روز ممکن است به ايران حمله شود...

طرح بحث اشغال ايران غلط است. اما زماني امام فرمودند مملکتي که بيست ميليون نفر جمعيت دارد بايد بيست ميليون بسيجي داشته باشد. ما آن زمان بيست ميليون جوان داشتيم اما بيست ميليون بسيجي نساختيم. مي خواهم بگويم مفهوم حرف امام ايجاد آمادگي سراسري بود.

آمادگي براي چه؟

ايجاد آمادگي سراسري نه به معناي جنگ طلبي است و نه به معناي اينکه خارج از مقررات دولتي عمل کنيم. ما نه هم عرض نيروهاي دفاعي هستيم و نه ادعايي داريم. ما مي گوييم يک گروه از مردم هستيم که سعي مي کنيم هوشياري مان را حفظ کنيم.

شما گردان هاي استشهادي را که تشکيل داديد هدفشان صرفاً انجام عمليات در داخل ايران بود يا انجام عمليات در خارج از ايران را هم مدنظر داشتيد؟

اينکه سلمان رشدي در خارج از ايران است مشکل ما نيست چون اگر در داخل ايران بود اعدام او راحت تر بود و مساله اعدام سلمان رشدي در تعارض با دولت نيست. از نظر ما حکم رشدي متعلق به جهان اسلام است چون بعد از حضرت امام (ره) علماي همه فرقه هاي اسلامي بر مرتد بودن رشدي و صدور حکم اعدام وي متفق القول بودند. مساله قدس هم مساله جهان اسلام است. اگر مساله بين اعراب و اسرائيل بود، وظيفه ما دفاع از مظلوم بود اما حالا مساله قدس فراتر از اين است. قدس، وقفي است که ما نبايد بگذاريم به دست دشمنان اسلام بيفتد و دفاع از آن واجب است. بالاتر از اين کيان اسلام در خطر است، صهيونيستي که در قلب کشورهاي اسلامي شکل گرفته، هدفش ستيز با اسلام و از بين بردن مسلمانان است اما چرا عتبات عاليات را به عنوان يک گزينه ديگر مطرح کرديم. وقتي به عتبات عاليات تعرض شد، اگر سکوت مي کرديم براي ما سرشکستگي داشت، چون اين ملت کارش سکوت کردن نيست، دولت ممکن است معذوريت هايي داشته باشد و سکوت کند مثلاً مساله عالي حفظ نظام را در نظر دارد و بايد خودداري کند اما ملت چرا بايد سکوت کند. ملت مي تواند حرفش را بزند اما حرکتش بايد در اختيار دولت باشد.

شما در حالي از مساله خطر صهيونيسم در سرزمين هاي اسلامي سخن مي گوييد که جهان اسلام با يک معضل ديگر هم روبه رو است شما چرا نسبت به القاعده اين حساسيت را نداريد؟

القاعده يک نسخه کوچکي است که براي رويارويي با جهان اسلام ساخته و پرداخته مي شود يعني تشکيل القاعده جزئي از يک برنامه است از نظر ما القاعده يک جريان مستقل نيست که ما بخواهيم عليه آنها وارد عمل شويم.

حتي اگر تحت لواي اسلامي و مبارزه با امريکا فعاليت کنند؟

هيچ اشکالي ندارد اما براي درک بهتر موضوع بايد ريشه هاي تشکيل القاعده را بررسي کنيم. به محض اينکه انقلاب اسلامي در ايران پيروز مي شود يک هويت جديد از اسلام که ماهيت انقلابي دارد سرکار مي آيد. اين هويت در بين کشورهاي اسلامي مورد توجه قرار مي گيرد. غرب وقتي متوجه اين مساله شد چند پروژه براي مهار جريان انقلاب اسلامي در دستور کار قرار داد؛ يکي از اين پروژه ها در افغانستان تعريف شد چون وقتي شوروي مطمئن شد انقلاب اسلامي با شعار نه شرقي نه غربي به سر کار آمده است، امريکا يکي از مطمئن ترين پايگاه هايش را از دست داده است بنابراين به افغانستان حمله کرد و امريکايي ها تصميم گرفتند از اين موج بلند شده متاثر از انقلاب اسلامي براي رويارويي با کمونيست ها استفاده کنند. بنابراين با اعزام جوانان انقلابي در سراسر جهان به افغانستان به جنگ شوروي در افغانستان ماهيت صددرصد ديني دادند از طرف ديگر با آغاز جنگ عراق و ايران کوشيدند بين ايران و جهان اسلام فاصله بيندازند و جنگ ايران و عراق را به فاز جنگ عرب و عجم تغيير دادند. مانور تبليغاتي غرب روي ايران زمين موجب شد که از رشد اسلام گرايي ايران که از انقلاب برخاسته بود جلوگيري کند. بعد از تخليه افغانستان توسط شوروي فاز بعدي برنامه هاي غرب با تاسيس القاعده شروع شد. اين جريان از اسلامي تند، عصبي و بيمارگونه دفاع مي کرد که طبيعتاً سيماي اسلام را تخريب مي کرد. علت تاسيس القاعده اين بود از بازگشت مبارزاني که از کشورهاي مختلف به افغانستان آمده بودند جلوگيري کند تا مبادا با تجربياتي که دارند منافع امريکا را در کشورهاي شان به خطر بيندازند. بنابراين با ايده انجام عمليات تروريستي القاعده را در سراسر جهان گسترش دادند، چون کاملاً به نفع امريکا است شما چرا جايي نمي بينيد که القاعده در رويارويي با صهيونيست ها وارد عمل شود؟

به نظر شما چرا وارد عمل نمي شود؟

چون ماهيتش در همان جهت صهيونيست ها است.

القاعده از يک طرف عراق را براي امريکا ناآرام مي کند از طرف ديگر نسبت به مساله فلسطين سکوت مي کند، اين تناقض را چگونه مي توان حل کرد؟

کجا القاعده به نيروهاي امريکايي حمله مي کند. ماموريتي که القاعده دارد ايجاد اختلاف و تفرقه بين شيعه و سني است، از يک طرف به اماکن مقدس شيعيان حمله مي کند از طرف ديگر مساجد سني ها را منفجر مي کند که اعلام کند شيعه و سني به جان هم افتاده اند تنها نيروهايي که عمليات عليه امريکا داشته است نيروهاي مقتدا صدر بوده که تاکنون شهرک صدر را صد بار بمباران کرده اند.

آقاي احمدي نژاد اخيراً در کشور امارات اعلام کردند که ما حاضريم تا عصر، سفارت مان را درکشور مصر بازگشايي کنيم. در اين مورد چه نظري داريد؟

من چند بار به مواضع آقاي احمدي نژاد اعتراض کرده ام و در جاهايي که مي شد،نوشته ام. در مورد نامه يي که به بوش نوشت اصلاً نظر مثبتي نداشتم اگر چه جايگاه ايشان با حضرت امام قابل قياس نيست اما با نامه يي که حضرت امام براي گورباچف نوشته اند قابل مقايسه نبود. چون اگر آقاي احمدي نژاد نتيجه مثبتي از اين نامه نگاري ديده اند خوب است که براي همگان اعلام کنند.

يعني تلاش آقاي احمدي نژاد از نظر شما پسنديده نبود؟

ضرورتي نداشت و فقط اتلاف وقت و نيرو بود، همين.

همين موضع را هم درباره مذاکره با امريکا داريد؟

من در 13 آبان سال گذشته در مقاله هايي در روزنامه همشهري نوشتم که در امريکا هيچ تغييري نکرده و خيلي بدتر شده است.

اما مذاکره اخيراً انجام شد.

اگر خاطرتان باشد امام صفت انقلاب دوم را براي تسخير سفارت به کار بردند. ما الان 27 سال است که از آن انقلاب دفاع مي کنيم. در ماجراي تسخير سفارت يک حرکت ملي انجام داديم و الان در فاز بين المللي مبارزه با امريکا هستيم، دليلي ندارد حالا که در فاز مبارزه با امريکا براي جهان اسلام الگو شده ايم، اين را رها کنيم. باور کنيد مذاکره با امريکا بومرنگي است که تو صورت خودمان مي خورد.

يعني تحليل شما اين است که مذاکره با امريکا به ضرر ايران تمام مي شود؟

شک نکنيد ما معتقديم که مذاکره ايران و امريکا به حيثيت ما ضرر مي زند. پاسخ ما به کساني که بحث منافع ملي و ايدئولوژيکي يا مرغ و تخم مرغ را مطرح مي کنند اين است ما اين اعتقاد را نداريم. چون اگر در مذاکره با امريکا چنانچه بتوانيم کمک کنيم که امنيت به عراق برگردد فاز تبليغات امريکا روي اين خواهد رفت که تمام عدم امنيت عراق زير سر ايران است. اگر ايران نتواند در امنيت عراق اثرگذار باشد امريکايي ها مي گويند ايران چيزي براي عرضه نداشته چون جايگاهي را که ادعا کرده نداشته است.

بالاخره شرايط ايران و امريکا يک زماني بايد تغيير کند.

بهترين شرايط براي ما اين بود که مذاکره نمي کرديم. حالا که مذاکره کرديم سطح مذاکره اصلاً بحث مذاکره نيست بلکه به قول مقام معظم رهبري بايد تفهيم اتهام مطرح مي شد.

چند ماه پيش کنفرانسي در اسلام آباد برگزار شد که 7 کشور مسلمان به غير از ايران در آن شرکت داشتند. بديهي است يکي از اهداف اين کنفرانس منزوي کردن ايران بود در آن صورت مي توانيد مساله نهضت جهاني اسلامي را پيش ببريد؟

البته ما تمام سال ها در انزواي سياسي و در تحريم بوديم. اما براي اينکه سوال شما را پاسخ بدهم نمي خواهم ذهنيت گرايي کنم يا مطالبي را مطرح کنم که قابل ادعا نباشد، اما اگر کسي قرآن را قبول داشته باشد ايمان به غيب بايد جزء محاسبات ما باشد. اين مي تواند کمک خيلي بزرگي باشد که تمام معادلات را به هم بريزد. بنابراين ممکن است ايران را در انزوا قرار بدهند اما ايران از اين انزوا ضرر نمي کند.

آقاي ذوالقدر چندين بار تاکيد کرده که در صورت حمله ايران ما منافع امريکا را در سراسر جهان به خطر مي اندازيم، آيا براي اين هدف از نيروهاي شما استفاده مي شود؟

آنها در سپاه و ارتش نيروهاي شهادت طلب زياد دارند.

پس چرا نيازي به تشکيل شما بود؟

آنها در تاسيس نهاد ما نقشي نداشتند، ما خودمان نهاد را تشکيل داديم.

شما هم مي رفتيد در چارچوب همان ها عمل مي کرديد؟

ما در مقطع تاسيس به هتک حرمت عتبات واکنش نشان داديم و اين را براي مردم ايران افتخار مي دانيم که در برابر اين حادثه سکوت نکرديم.

ملکه انگليس به سلمان رشدي نشان شواليه را اهدا کرد، واکنش شما تعيين 150 هزار دلار جايزه براي اعدام او بود، علاوه بر اين آمادگي انجام عمليات توسط استشهاديون را داريد؟

هر منطقي اين را تاييد مي کند که آمادگي فکري و ذهني براي انجام عمليات خاص را داشته باشيم. همراه با اين آمادگي متانت لازم براي تحليل صحيح مسائل جهان اسلام بايد داده شود همين بود. به همين علت ما گسترش ستاد استشهاديون را متوقف کرديم تا بتوانيم بر ورود خطوط انحرافي به درون مجموعه غلبه کنيم. در مورد سلمان رشدي در سايت بي بي سي فارسي نکته جالبي نوشته شده است که از سال 1989 که فتواي امام عليه سلمان رشدي صادر شد، اين فرد زندگي درستي نداشت، در خفا و بيچارگي زندگي کرد تا اينکه دولت اصلاحات انصراف خودش را از اعدام رشدي اعلام کرد. بعد از اين انصراف بود که نفس راحتي کشيد و حالا در مجامع بين المللي ظاهر مي شود و الان هم به اين افتخار نائل شده است. البته نبايد از دولت انگليس ناراحت بود ما بايد از دولت خودمان بناليم که اعلام کرده مجري اين کار نيست و از اعدام او حمايت نمي کند.

مصوبه شوراي عالي امنيت ملي است که دولت در مقام اجرايي اين فتوا را دنبال نکنيد.

من از مصوبه شوراي عالي امنيت تعجب مي کنم در صورتي مصوبه امام اين بوده است و ايشان نامه نوشتند به آقاي سوهارتو رئيس جمهور وقت اندونزي که شما به عنوان پرجمعيت ترين کشور مسلمان، بيشترين وظيفه را داريد که اين حکم را اجرا کنيد، چطور آقاي سوهارتو وظيفه دارد اما آقاي خاتمي ندارد.

شما که اعلام کرديد مردمي هستيد درباره اين موضوع چه مي کنيد؟

مردم در بعضي حوزه ها محدوديت دارند و در آن شرايط نيازمند حمايت هستند.

شما 55 هزار شهادت طلب داريد که اجراي اعدام سلمان رشدي را به عنوان سه گزينه انتخاب کرده اند. از اين 55 هزار نفر کسي داوطلب شده است براي اعدام سلمان رشدي؟

البته 60 هزار داوطلب داريم ما بايد به امکانات نگاه کنيم. اولاً اجراي اعدام رشدي بايد از جانب کسي باشد که توانايي هاي لازم را داشته باشد، مدت ها اطلاعات به او برسد، به زبان انگليسي مسلط باشد تا بتواند نفوذ کند اما هم احتياج به پشتيباني بيرون از ستاد هم دارد در عين حال امکان آن منتفي نيست اما هر کسي اين ماموريت را انجام بدهد اين هديه را که در نظر گرفتيم، اهدا خواهيم کرد و همه مسلمانان وظيفه دارند که به مبلغ اين جايزه اضافه کنند تا اين کار انجام شود.

يعني اگر کسي اين شرايط را پيدا کند از او حمايت مي کنيد که حکم را اجرا کند؟

واجب است و بر همه مسلمانان واجب است.

دولت آقاي احمدي نژاد که سياست هايي خلاف سياست هاي دولت قبل دارد. فکر مي کنيد ايشان براي اجراي حکم اعدام رشدي برنامه ريزي کند؟

يکي از مطالباتي که نسبت به دولت داريم، اعلام موضع نسبت به اجراي حکم رشدي است.

منظورتان برنامه ريزي براي اجراي اعدام است؟

برنامه ريزي نه، موضع جديد اعلام کند. رشدي به مراتب بزرگ تر از يک دشمن کوچک است.

شما به دولت خاتمي انتقاد مي کنيد که چرا پا پس کشيد. اما درباره دولت احمدي نژاد مي گوييد، موضع جديد اعلام کند. اين تناقض نيست؟

زماني ما در سطح افراد بحث مي کنيم که در سطح فرد اجرا يا کمک به اجراي اين حکم بر فرد فرد ما واجب است. يعني اگر من در مهماني تولد ملکه انگليس دعوت شدم و رشدي هم آنجا باشد، بايد او را خفه کنم. اما وقتي در سطح مقامات بحث مي کنيم شايد به عنوان رئيس دولت چنين وظيفه يي نباشد.دولت خودش بايد وظيفه اش را تشخيص دهد. اين چيزي نيست که من بگويم. حضرت امام اين دستور را داده است.

شما مي گوييد ما امکانات نداريم. دولت نبايد شما را حمايت کند؟

به نظر من دولت وظيفه دارد که به عنوان دولت اسلامي خودش را از اين مساله کنار نکشد و اين مساله را در دستور کار قرار دهد.

|+| نوشته شده توسط اسدالله رضایی در سه شنبه پنجم تیر 1386 و ساعت 13:20  
  من سياسي نيستم
گفت وگو با جهانگير الماسي به مناسبت حضورش در سريال سال هاي برف و بنفشه
 
 من سياسي نيستم
  مهدي عزيزي


وقتي در دهه 1360 سينماي ايران نبض تپيدن خود را بازيافت، اين باز يافتن را مديون نسلي بود که جاني دوباره به سينماي ملي ايران دادند.

چرخ سينماي ايران با وام گيري از پتانسيل جواني و کارآمدي شخصيت هاي نوظهور به حرکت درآمد تا اين سينماي نه چندان جوان در هشتمين دهه زندگي خود احساس جواني کند و آينده را روشن ببيند.

چهره هاي جوان سينماي پس از انقلاب که شرايط بحراني آن سال ها را نيز همراه خود مي ديدند، چون رودي خروشان بر ناجوانمردي روزگار شوريدند و توانستند برخلاف تمام کج تابي ها و کج خيالي ها مخاطبان سينما را با سينماي ايران آشتي دهند.

نسلي که وارث انقلاب به شمار مي رفت نه تنها در يک رشته، بلکه در بدنه سينماي ايران ريشه دواند و سينماگران جوان را به سينمادوستان معرفي کرد.

در کنار پرورش استعدادهاي کم نظيري چون کارگردان، طراح و فيلمبردار، بازيگران بيشماري در دهه نخست پس از انقلاب ظهور کردند و بي ترديد امين تارخ، بيژن امکانيان، مجيد مظفري، اکبر عبدي، حميد جبلي، فريماه فرجامي، فاطمه معتمدآريا و جهانگير الماسي از نام آورترين آنانند.

جهانگير الماسي در دهه 60 با ايفاي نقش در 16 فيلم بلند سينمايي حضور خود را در ميان تاثيرگذارترين نقش آفرينان اثبات کرد و ثمره آن تا به امروز حضور در بيش از 50 اثر سينمايي و تلويزيوني است. اما در اين سال ها به دليل اظهارنظرهاي جسته و گريخته اش در حوزه هاي مختلف سياسي و اجتماعي نقدهايي هم متوجه او شده است و اين موضوع قدري سبب به حاشيه رانده شدن اين بازيگر است. در حالي که الماسي معتقد است سينما ناموس اوست و او به عنوان يک بازيگر نماينده شعور، عاطفه و وجدان جامعه است و نمي تواند نسبت به پيرامون خود بي تفاوت باشد.

فارغ از بازيگر بودن، الماسي کارشناسي ارشد حقوق و روابط بين الملل دارد و اين به تنهايي مي تواند برخي از نظرات وي را درباره مسائل سياسي و اجتماعي قابل قبول سازد؛ شخصيتي که تاکنون در مقام بازيگر بارها و بارها در داخل و خارج از کشور تقدير شده و به عنوان مدرس اين رشته در کشورهاي اروپاي شرقي تدريس کرده و توانسته به خاطر ايفاي نقش در فيلم نار و ني جايزه بهترين بازيگر جشنواره نيويورک را در سال 1994 تصاحب کند.

از جهانگير الماسي به دليل پخش سريال «سال هاي برف و بنفشه» دعوت کرديم تا در روزنامه شرق ساعتي ميزبان او باشيم، جذابيت گفتارش در حوزه هاي مختلف سياسي، فرهنگي و اجتماعي و نقدهايي که به بعضي از فيلمسازان و هنرمندان هم صنف خود داشت، سبب شد گفت وگوي ما دو ساعت زمان ببرد.



بازيگر حرفه اي با چه ويژگي هايي شناخته مي شود؟

تنها نمي توان ويژگي هاي بازيگر را در بازيگر بودنش خلاصه کرد. ويژگي اول بازيگر به توانايي فردي او براي انطباق شخصيت نمايشي در قالب فيزيکي خودش در سينما و تئاتر بازمي گردد و وجه ديگري که متاسفانه در کشور ما به آن توجه نمي شود، وجود انديشه و تفکر بالقوه براي يک بازيگر است.

بازيگر در کشور ما مترادف با شخصي است که از هيچ جنبه تفکري برخوردار نيست و متاسفانه با اين وضع بازيگر تا شيء شدن فاصله چنداني ندارد.يعني بايد منتظر باشد از او دعوت کنند تا برود کار کند و پول بگيرد. فارغ از اينکه اين شکل تعريف، از يک حرفه مي تواند اسباب انحطاط آن را در حوزه هاي فردي و اجتماعي فراهم کند.

منظورتان از شيء شدن بازيگر اين است که بازيگران در حوزه هاي سياسي و اجتماعي دخالتي ندارند؟

خير، در تمام جوانب عرض مي کنم. بازيگر بايد نماينده شعور، عاطفه، وجدان و نيازهاي عصر خودش باشد و بايد با زمان خود پيش برود و در کنار شناخت جامعه خود به ايفاي نقش بپردازد.

معتقدم يکي از دلايل کند پيش رفتن انديشه انقلاب پس از پيروزي، آن است که ما در شکل کم آورديم.

دليلش هم اين است که ما نه به گذشته وفادار مانديم و نه توانستيم همسو شدن با جريان معاصر را به خوبي انجام دهيم و اين سبب شد تا خودمان غافل شويم.

نگفتيد مصداق شيء شدن بازيگر چيست؟

ببينيد مساله ما انسان است. بازيگر انسان توانمندي است که قابليت هاي مختلفي را آموخته تا از طريق به کارگيري اين قابليت ها شکل نمايشي ويژه اي را عرضه کند.

در گذشته از بازيگر تعريف ديگري مي شد، آن شکل به شيء شدن بازيگر نزديک تر بود. بازيگر کسي بود که در مختصات فيزيکي خاصي شناخته مي شد. با چشم آبي و سبز، قد بلند يا کوتاه، چاق يا لاغر، زيبا يا کريه المنظر و بيشتر از طريق اين تفاوت هاي فيزيکي با مردم فرق داشت و همين باعث مي شد گاهي براي استهزاي انسان و گاهي براي ساختن شکلي فراتر از انسان از او براي يک اثر استفاده شود. متاسفانه امروز هم مي توانيم اين موضوع را در سينما ببينيم. اگر کمي دقت کنيد مي بينيد اين تيپ بازيگران در فيلم ها بيشتر خودشان را به نمايش مي گذارند تا نقش را. 

مي توانيد از بازيگراني نام ببريد؟

ترجيح مي دهم از کسي نام نبرم. اما در گذشته رضا بيک ايمانوردي که خدايش بيامرزد نقشي را متفاوت با نقش هاي ديگري که بازي کرده بود، ايفا کرد. همين تعجب همگان را برانگيخت که اين مي تواند متفاوت تر از گذشته هم باشد.بازيگر بايد آدم هاي گوناگوني را بازي کند و ايفاي نقش اين آدم ها بدون تجربه حوزه معرفتي آنها امکان پذير نيست.وقتي مي گويم توانايي بازيگر، اين توانايي تنها در فيزيک نيست بلکه در تفکر و انديشه است. مگر مي شود بدون شناخت نياز جهان و انسان معاصر. مالکيت ابزار توليد و استعمار نو در جهان معاصر وارد قالب هاي شخصيتي گوناگون شد.

قطعاً بدون اين شناخت شخصيت پردازي با مشکل روبه رو مي شود اما مشکل ساختار توليد در سينما و تلويزيون است. وقتي پيش توليد ما بين يک تا 8 ماه است چه توقعي از بازيگر مي توانيم داشته باشيم که در زمان محدود جهان بيني و لايه هاي شخصيتي يک نقش را پيدا کند؟

اين شناخت را بايد از قبل پيدا کرد، طبقات اجتماع را بايد از قبل بشناسيم. بله در ايران فرصتي که به من داده مي شود تا روي نقشم کار کنم يک ماه است. من ترجيح مي دهم به جاي مطالعه روي نقشم روي جرياني که پيرامون نقشم قرار دارد، مطالعه کنم.

گاهي خواسته کارگردان با برداشت من از نقش کاملاً متفاوت هم هست. بنابراين درست تر اين است که من درباره پيرامون نقش بدانم و حين ساخته شدن اثر خواسته کارگردان را با يافته هاي خودم منطبق کنم و در دست کارگردان به يک خمير تبديل شوم تا بهتر بتوانم نقش را بپزم.در سينماي امريکا يک بازيگر مجبور نيست براي گذران زندگي اش پنج يا شش فيلم کار کند. پنج يا شش کار در سال يعني يک سال سر کار بودن، يعني کار کردن در قالب شخصيت هاي گوناگون. آسيب هاي اجتماعي اش را اگر فاکتور بگيريم، يعني بايد آدم هاي گوناگوني باشي. آسيب هاي رواني اين را هم اگر فاکتور بگيريم، بايد ديد در خانواده چه اتفاقي مي افتد وقتي شما يک سال تمام با خودت فرق داري؟ و چه اندازه زمان داري تا فرق داشته باشي؟ البته همه اينها منوط به اين است که کاري باشد.

حالا با تمام اين گفته ها يک بازيگر براي اينکه بتواند خود را در يک وضعيت حفظ کند و مرتب دچار نوسان نشود، چه بايد بکند؟

عوامل زيادي دخيل است. من براي کساني که در طول 30 سال گذشته توانسته اند بمانند و کار کنند، احترام ويژه اي قائلم. عوامل سياسي، فرهنگي و اجتماعي در ماندگاري يک هنرمند دخيل هستند. يک سري از عوامل سياسي نمي گذارند شما اصلاً فعال باشي حتي فعال مايشاء.

اين عوامل سياسي که عنوان مي کنيد، چيست؟

انقلاب باعث شد يک شکل اجتماعي خاص را تجربه کنيم. تاريخ را که مرور مي کنيم ما هميشه گرفتار قدرت هاي فئودالي، منطقه اي و ديکتاتوري ويژه اي بوده ايم. در عالي ترين دوره تاريخ، دوره کريم خان، ببينيد چقدر گوش و چشم بريدند. دوره هاي ديگر هم همين طور است، قاجاريه، صفويه و افشاريه. ما به هيچ وجه برنمي تابيم که کسي خلاف انديشه ما رفتار کند.

حتي در تئوري هاي بازيگري هم همين گونه است، به جاي اينکه افکار همديگر را تحمل بکنيم، بيشتر دشمن همديگر مي شويم. اين در سطوح اوليه است. همين ما گروه هاي سياسي را مي سازيم و بعد برنمي تابيم که کسي تفکر سياسي ديگري داشته باشد. معتقدم ما اصلاً تفکر سياسي نداريم و در حال تمرين براي داشتن تفکر سياسي هستيم. در نهادهاي سياسي هم فاصله چنداني وجود ندارد و تقريباً همه نهادها يک شکل اند و در رفتارهاي درون گروهي با هم تفاوت دارند. من معتقدم يکي از قربانيان همين جريانات تفکرات سياسي هستم.

از چه نظر قرباني؟

چه چيزي باعث مي شد که در يک مقطع هرکس که دگرانديش بود، هرکس که مي خواست فيلم سياسي بسازد، سراغ جهانگير الماسي مي رفت و چه چيزي باعث شد که جهانگير الماسي در دهه گذشته از سينما حذف شد؟

اگر بپذيريم که جريان هاي سياسي در حذف يک بازيگر دخيل هستند، با توجه به سه دهه پرافت و خيز براي جهانگير الماسي، جهانگير الماسي نقش خودش را در اين حذف شدن تا چه اندازه مي داند؟

خيلي، من خودم را بيشتر مقصر مي دانم. من کار صنفي کردم. در ايران نبايد کار صنفي کرد چون بقيه شک مي کنند چرا يک نفر به ديگران فکر مي کند. نسل من در جريان مبارزات سياسي، داشت ياد مي گرفت توفيق اجتماعي در زندگي جمعي است. ما همه سوسياليست بوديم. همه چيز را براي همه مي خواستيم. اگر من به خودم فکر کرده بودم، حداقل امروز بيمه بودم. چون به ديگران فکر کردم، ديگران بيمه شدند و خودم نشدم. حداقل بازنشستگي داشتم. من معتقد بودم فيلم ساختن يعني اينکه يک انديشه را بين ديگران تقسيم کني. من در زندگي شخصي هم تلاش کردم همين گونه زندگي کنم. در صورتي که با واقعيت تضاد آشکاري وجود داشت.

شما بين سينما و سياست تفاوتي قائليد؟

امروز هيچ چيز را نمي توان از سياست جدا کرد. حتي اين انزوا خواسته سياسي و گروه هاي سياسي است. امروز سياست يعني مديريت. حرفه ما حرفه اي بود که ما بايد با مسائل مختلف درگير مي شديم. تئاتر و سينما يک حرکت فرهنگي است و اولين شرط حرکت فرهنگي روشنفکري است. شما بايد آگاهي، دانش و معرفت را توزيع کني. در يک کشور انقلابي بايد اصول انقلاب را توزيع کني. نسل جديد نمي داند چرا ما انقلاب کرديم. خيلي از جوان ها نمي دانند چرا پدرانشان به حکومتي که بعد از 50 سال به معرفت هايي دست يافته بود، نه گفتند.

شايد دليلش اين باشد که الگوبرداري هاي ما در حوزه سياسي از مکاتب مختلف دنيا قدري با شرايط ملي و مذهبي مان در تناقض است.

حرف شما به لحاظ جامعه شناختي درست است اما در انقلاب ما آموزه هاي ديني و سيره نبوي يک جرياني را ايجاد کرد که حتي گروه هاي چپ هم در صف انقلابيون قرار گرفتند چراکه در ذات دين آزاديخواهي موج مي زد. نسل من به دنبال اين بود جامعه اي تازه به وجود بياورد، حرف تازه اي داشت. حرف تازه اش هم پيچيده نبود. کار براي همه بود، خانه براي همه بود، عشق براي همه بود. همه در برابر اين انقلاب اتفاق نظر داشتند و دين ما مي گفت تنها تفاوت شما تقواي تان است.

انقلاب در دهه اولش همه چيز را عادلانه تقسيم مي کند. چه اتفاقي مي افتد که در سينما پس از دهه 60 دچار از هم گسيختگي حداقل در توزيع عادلانه کار ميان اهالي سينما شديم؟

در اواخر دهه 60 و اوايل 70 عبارت «سينما، سينما است» وارد تئوري هاي سينمايي شد. در صورتي که پيش از آن گفته مي شد، سينما وسيله است. اين تکنولوژي وسيله اي براي تبيين انديشه است. شما با هر فيلمي که مي سازيد بر طبقه هاي گوناگون اجتماع تاثير مي گذاريد. اما يک عده مي گفتند «سينما، سينما است»، سينما خودش هدف است. ما مي گفتيم سينما ابزاري است براي رسيدن به هدف. سينما معين به جريان هاي فکري است، يک رسانه است.

عده اي اصرار کردند که سينما فقط صنعت است و توليدات صنعتي آن فارغ از اينکه چه تاثيراتي بر اجتماع دارد، بايد ارائه شود. از همين مسير يکدفعه بحث سانسور در معني و مفهوم پيش آمد در حالي که پيش از آن ما براي خودمان اين ارزش را قائل بوديم که ما فرزند انقلاب هستيم و فرزند تاريخ اين سرزمينيم. ما هستيم که طلايه دار فرهنگ هستيم و جلوي مردم حرکت مي کنيم. بحث صنعتي شدن سينما که پيش آمد يک عده شدند مدير ناظر و ما شديم صنعتگران سينما.

اين عده چه کساني بودند؟

از طريق بهروز افخمي و محمدمهدي دادگو بحث صنعت سينما مطرح شد. عده زيادي که احساس مي کردند سينماي دولتي مقابل سينماي بخش خصوصي واقع شده، در کنار اين دوستان قرار گرفتند.

در مقطعي خود من هم کنار اينها قرار گرفتم، چراکه معتقد بودم اگر ما مي گوييم سينما صنعت است بايد در همه جوانبش صنعتي باشد. بايد روابط حرفه اي هم صنعتي شود.

در نظام صنعتي ما کارگر تلقي مي شويم؟ بسيار خوب. سينما صنعت است؟ پس بايد ساعت کار، دستمزد، بيمه و بازنشستگي ما هم مشخص شود. بايد همه چيز صنعتي شود. اما عده اي آمدند با زيرکي اين صنعتي شدن را در حوزه محصول معنا کردند.

چند روز پيش براي پخش CDهاي فيلم نقاب دوستان مجلس ترحيم گرفتند. در واقع اين مجلس ختمي براي سينما است. در يک نظام صنعتي که رقابت صنعتي وجود دارد، چنين چيزي بديهي است. در يک نظام فرهنگي است که قبل از عرضه محصول فرهنگي، محصول شما در بازار توزيع نمي شود. در نظام رسانه اي هم همين طور است که هيچ کسي به خودش اجازه نمي دهد چنين کاري بکند. اما در يک نظام صنعتي هيچ ارزشي جز آن توليد صنعتي وجود ندارد.

اگر بپذيريم در کشورهاي ديگر سينما صنعتي تر از سينماي ما است، پس چرا در کشورهاي ديگر چنين اتفاقي نمي افتد؟

براي اينکه وقتي سينما صنعتي است، همه چيزش صنعتي است. چون حق رايت براي تمام عوامل يک فيلم حتي سال ها پس از ساخته شدن يک فيلم وجود دارد. در سينماي رايت هيچ کس جز تهيه کننده اهميت ندارد. من در سال 60 يک فيلم بازي کردم، دستمزدي که براي آن فيلم گرفتم، خنده دار است.

اين فيلم را امروز مي برند و در امريکا نمايش مي دهند. چه چيزي از نمايش اين فيلم به من تعلق مي گيرد؟ اين در حالي است که سازمان ارتباطات اسلامي، وزارت خارجه و وزارت فرهنگ با يک نظام رسانه اي تلاش کردند تا امکان نمايش فيلم هاي ايراني در امريکا فراهم شود. حالا پس از 30 سال آن فيلم که همان موقع فروش خودش را کرده با احتساب شرايط امروز در آنجا به نمايش درمي آيد و تمام درآمد آن در نظام صنعتي به جيب تهيه کننده مي رود. من که سهمي در آن ندارم، اين نظام صنعتي مرا محلي از اعراب نمي داند. فيلمبردار، کارگردان و طراح صحنه را محلي از اعراب نمي داند. براي اينکه اين نظام صنعتي تعريف شده نيست. در امريکا آن نظام صنعتي تعريف شده است، چون حقوق همه در آن نظام تعريف شده است. کجاي دنيا ديديد که مجلات تخصصي سينمايي در صفحه اولشان تبليغ سينماي خانگي بکنند. سينماي خانگي يعني اينکه شما سينما نرويد. ما با همين تبليغ سينماي خانگي پنبه سينما را زديم. سالن هاي سينما را تعطيل و خواست عده اي را هم تامين کرديم.

همگي اينها دليل مي شود، جهانگير الماسي در کنار بازيگر و معلم بودنش، هنرمند بودنش در صف شخصيت هاي سياسي قرار بگيرد؟

من سياسي نيستم.

اما جامعه اين را مي پذيرد که شما سياسي هستيد.

من تمام حرفم اين است که من شعور و درک سياسي دارم. من هرگز کنار کانديداهاي سياسي عکس يادگاري نمي گيرم و برايشان تبليغ هم نمي کنم. اما خيلي از همکاران من اين کار را کردند و هرگز هم سياسي شناخته نشدند. در صورتي که آنها سياسي تر از منند. آقاي x که براي نامزد انتخابات مجلس يا رياست جمهوري تبليغ مي کند، سياسي است يا من که تحليل سياسي مي کنم. من جايگاه سياسي اجتماعي سينما را تعريف کردم. دنبال اين بودم که معرفت سينما را کسي کم نکند.

من در حمايت و در دفاع از حريم حرفه، کار و ناموسم حرف زدم. سينما و تلويزيون ناموس من است و من نمي توانم نسبت به آن بي تفاوت باشم.

اما شما در جريان دور دوم انتخابات نهم رياست جمهوري به ديدن احمدي نژاد رفتيد. اين در حالي است که در سطح اجتماع مردم معتقدند شما با قرار گرفتن در کنار شخصيت هاي سياسي به جايگاه خود به عنوان يک هنرمند ضربه زديد.

اولاً اين را بگويم من سه بار در مجلس افطاري آقاي سيدمحمد خاتمي هم شرکت کردم. چرا آنجا نگفتند من سياسي هستم. من به دفعات خدمت آقاي هاشمي رفسنجاني رسيدم چرا آنجا نگفتند من سياسي ام. از دفتر رئيس جمهوري شما را دعوت مي کنند پس از انتخاب ايشان در جلسه اي شرکت کنيد. آقاي احمدي نژاد براي من مورد احترام بوده و خواهد بود. من دعوت ايشان را به عنوان رئيس جمهوري پذيرفتم. چون تابع قانون اين مملکتم.
|+| نوشته شده توسط اسدالله رضایی در دوشنبه چهارم تیر 1386 و ساعت 14:20  
 بازخواني اصول انقلا‌ب از زبان ميرحسين موسوي
بازخواني اصول انقلا‌ب از زبان ميرحسين موسوي

گروه سياست: موسسه دين و اقتصاد كه بنيانگذار آن مرحوم مير مصطفي عالي‌نسب است عصر پنجشنبه گذشته به مناسبت گراميداشت سالگرد شهادت سيد‌محمد بهشتي مراسمي برگزار شد. در اين جلسه ميرحسين موسوي، سرحدي‌زاده از بهشتي سخن و خاطره گفتند. سخنران نخست ميرحسين موسوي بود كه گفت: من در حال حاضر با يك فضاي هنري نيز آشنا و فعال هستم؛ لذا به اين جهت بحثم را در اين رابطه با يك تمثيل و يك مثال آغاز مي‌كنم.‌ يك نقاش برجسته فرنگي كه در دو سه دهه اخير در فضاي هنري غرب بسيار تأثيرگذار بوده يك‌‌سري نقاشي دارد كه از شخصيت‌هاي مختلف به تصوير كشيده است، اين نقاشي‌ها ابتدا بدين صورت است كه تصويري از يك شخصيت مي‌گيرد و يا انتخاب مي‌كند. اين تصوير در متن يك حادثه و اتفاق است كه به خوبي واقعيت و اهميت و رابطه آن شخص در محيط سياسي، اجتماعي را به نمايش مي‌گذارد، بعد اين نقاش مي‌آيد از اين تصوير اصلي با يك فيلتر يك كپي بر مي‌دارد، سپس از آن كپي، كپي‌هاي ديگري گرفته مي‌شود. مثلاً به 10 يا 20 كپي كه رسيد، آنها را در كنار هم قرار مي‌دهد، در نهايت وقتي شما اين تصاوير را در مجموع كنار هم قرار مي‌دهيد نشان‌دهنده‌ اين مسأله است كه تصوير آخري از تصوير واقعي از عكس اوليه به كلي فاصله گرفته است و فضاي واقعي آن عكس اصلي مي‌باشد. ‌به قول امروزي‌ها يك شكل هنري كه هيچ ربطي به واقعيت بيروني ندارد و درواقع هيچ رابطه‌اي با واقعيت امروزي در جامعه آنها ندارند. اين نقاش براي اين‌‌كه به خوبي هدف خودش را نشان دهد، در مورد چند چهره اين موضوع را امتحان كرده است. همچنين، او در مورد اشيايي كه مورد معامله و تجارت نيز قرار مي‌گيرد، اين سبك را اجرا كرده است. ‌بعضاً از يك جعبه بيسكويت يك عكس كامپيوتري گرفته و بدين شكلي كه عرض كردم كپي تهيه شده و سپس آنها را در كنار هم قرار داده است. اين مجموعه عكس تبديل به يك نقاشي شده كه با تغيير نشانه‌هاي هنري و زيباشناسي ارتباط برقرار مي‌كند؛ ولي ديگر ارتباطي به غذا و ايجاد فضايي براي انسان كه راهنمايي براي استفاده از اين مواد غذايي باشد و يا مشخصات اين كالا را معرفي كند، ندارد.‌آن چيزي كه ما در رابطه با شخصيت‌هاي تاريخي و مؤثر و همچنين شخصيت‌هاي سياسي و مؤثر در ابتداي انقلاب اسلامي داشتيم، بي‌شباهت به تمثيلي كه نقاش مورد اشاره دارد، نيست. من فكر مي‌كردم در رابطه با بزرگداشت هفتم تير و شخصيت بزرگوار آن حادثه يعني شهيد بهشتي، تصويري كه ما در سال 1361 براي بزرگداشت ايشان داشتيم و در سال‌هاي 62 و 63 تا الان داشتيم، سال به سال فرق كرده است.‌به نظر مي‌رسد، قدرت ما براي فهم آنچه باعث بروز چهره‌اي درخشان چون شهيد بهشتي و ديگر يارانش بوده است، به علت فاصله گرفتن نظام ارزشي جديد، پيش‌داوري‌هايي كه به دنبال اين فضاهاي جديد و اتفاقات گوناگوني كه حادث شده واقعاً دشوار شده است؛ لذا انديشيدن به اين مسأله بسيار مهم است، اين سرنوشت غلط نه ربطي به چهره شهيدبهشتي دارد و نه به قانون اساسي مربوط مي‌شود.‌مشاهده مي‌فرماييد همين قانون اساسي چگونه در جريانات سياسي مختلف دستخوش تفاسير گوناگون مي‌شود و وضعيتي پيش آمده كه افق فكري ما با افق فكري كساني كه نشستند و اين قانون اساسي را تنظيم كردند، فاصله زيادي گرفته و ايجاد ارتباط بين اين افق‌ها بسيار دشوار شده است.‌بدين اساس به نظر مي‌رسد كه واكاوي اين مسأله كه چرا چنين اتفاقي پديد آمده است بسيار مهم تلقي شود، بحثي كه من در اين فرصت كوتاه و به طور خلاصه ارايه خواهم كرد، اشاره به يكي از مواردي است كه همه ما را بدين جا كشانده است و به نظر من از اهميت و ويژگي‌ خاصي برخوردار است.‌من در اينجا به يكي از اصول قانون اساسي و تطبيق آن براساس آنچه در ابتدا عرض كردم با وضعيت فعلي خواهم پرداخت كه اين مسأله به مرحوم شريعتي و همه عزيزاني كه در اين روزها براي آنها چنين مراسمي برگزار مي‌‌شود و در را‡س آن شهيد بهشتي است، برمي‌گردد.‌قبل از انقلاب اسلامي دوستاني كه آن دوران را به خاطر دارند، به خوبي مي‌دانند كه بعد از كودتاي 28 مرداد توجه خاصي در گروه‌‌هاي سياسي به اوضاع مردم پيدا شد. هرچه به سال‌هاي پيروزي انقلاب اسلامي نزديك‌تر مي‌شديم اين توجه به مردم با شدت بيشتري اهميت پيدا مي‌كرد.‌كساني كه در مقابل رژيم بودند، در حقيقت نگاه به مردم و اتصال به مردم در جهت آگاهي از وضعيت آنها را يك فضيلت برمي‌شمردند و حتي اين مسأله به تدريج در قلمرو حركت‌هايي كه در مقابل رژيم مي‌شد، به يك محور اصولي تبديل شد و شايد در نزديكي پيروزي انقلاب يك حالت اغراق‌آميز هم به خود گرفت. شما اگر آن دوران را نگاه كنيد؛ خواهيد ديد كه افراد و سياست‌مداران مقابل رژيم سعي داشتند متخلّق به اخلاق حسنه باشند، خودشان را شبيه مردم كنند، سفره‌هايشان را كمرنگ كنند، ماشين‌هاي لوكس خود را از مدار خارج كنند و رفتارهايشان مثل توده‌هاي مردم باشند. حتي لباس‌‌هايشان، گفتارشان مثل مردم عادي باشد و در هر گفتار و صحبتي يك مثال در چنته داشته باشند. ‌از وضعيت واقعي مردم، آن چيزي كه به طور هستي‌شناسانه در جامعه اتفاق مي‌افتد، اگر دوستان دقت كنند مباحث نظري هم كه در آن موقع مطرح مي‌شد، معطوف به يك سلسله امور واقعي و مربوط به زندگي مردم بود يعني داخل چارچوب مجموعه نظرات انتزاعي در كتاب‌ها به اصطلاح نوشته نمي‌شد و اين رخداد در همه گروه‌ها اعم از چپ و راست تحقق داشت؛ البته گروه‌هاي مذهبي در برقراري ارتباط با مردم موفق‌تر بودند.‌در اين راستا گروه‌هاي مذهبي در حوزه اقتصاد كتاب‌هايي را مثل مالكيت در اسلام(مرحوم طالقاني)، اقتصاد اسلامي، اقتصاددانان، جامعه بي‌طبقه توحيدي و امثال اينها منتشر كردند. ‌در تمام اين كتاب‌ها يك نوع رجوع به وضعيت مردم وجود دارد، يعني به هيچ‌وجه اين كتاب‌ها، كتاب‌هاي انتزاعي نيستند. من كاري به محتواي اين‌گونه كتاب‌ها ندارم؛ اما در اصل اين نكته وجود دارد كه اين كتاب‌ها در درونشان مسأله ارتباط با مردم و حل مشكلات آنها به عنوان يك فرض تلقي شده است. كساني كه اين كتاب‌ها را نوشته‌اند به نظر مي‌رسد، مي‌خواهند نشان دهند كه بحراني در وضعيت مردم عادي وجود دارد و در همين دوران است كه واژه‌هايي مثل مستضعف و امثالهم از درون قرآن بيرون كشيده مي‌شود و اهميت پيدا مي‌كند و در چنين فضايي است كه اين واژه‌ها معاني خود و برجستگي‌هاي خود را آشكار مي‌سازند و واسطه قرار مي‌گيرند تا نيروهاي فعال سياسي از اين طريق به بيان ديدگاه‌‌هاي خود بپردازند و تلاش آنها منجر به برقراري رابطه‌ مستحكم بين آنها و مردم شود.‌اين حالت به قدري شديد مي‌شود كه اگر آن زمان را به ياد داشته باشيد، قبل از انقلاب و به ويژه در آستانه انقلاب اسلامي منجر به يك نهضت ساده‌‌زيستي در ميان همه گروه‌هاي سياسي شد تا جايي كه مخالفت با تجمل‌گرايي تبديل به يك شعار همگاني شد و همه به هم انتقاد مي‌كردند كه چرا ساده‌زيستي را رها كرده‌ايد، چرا فلان اسراف صورت گرفته است و اين مسأله تا بدانجا كشيده شد كه حتي بعضي از گروه‌هاي چريكي شب‌ها فرش‌ها را كنار مي‌زدند و روي زمين دراز مي‌كشيدند و زندگي مي‌كردند.‌اين‌‌ها همه تابع فضايي بود كه در آن روزها ايجاد شده بود. من برداشتم اين است كه در كنار همه بصيرت‌ها و مطالعات ارزشمند و تلاش‌هاي فكري صورت گرفته از سوي بزرگان، مجموع نظراتي كه اول انقلاب موجب پيروزي شد و نهايتاً چنين نظراتي بعداً‌ در قانون اساسي تبلور يافت. در چنين فضايي مطرح شده و درحقيقت بندبند اصول قانون اساسي در اين چارچوب شكل گرفت. ‌به نظر مي‌رسد؛ ما به تدريج از تصويرهاي اول انقلاب از انديشه‌هاي آن زمان و وضعيت آن موقع فاصله گرفته‌ايم. عكس‌هايي كه از بهشتي گرفته‌ايم مرتب با فيلترهايي براساس گرايش‌هاي سياسي و مصلحت‌هاي زمانه‌ خودمان كپي گرفته‌ايم كه در نتيجه منجر به بروز خطراتي در اين جريانات شد. ما توليد انبوهي از اطلاعات و تحليل‌ها را داشتيم كه به تدريج جنبه‌هاي اخلاقي و انساني آن را كه در ارتباط با وضعيت واقعي مردم داشت، حذف كرده و كنار زديم و به جاي آن رويه‌هاي ديگري انتخاب كرديم.‌بحث اصلي‌مان فقط برGNP‌ ، رشد تورم به صورت تدريجي و بسياري از اصلاحات كه البته در علم اقتصاد نيز بسيار مهم است، معطوف شد، بدون آن‌‌كه به محتوي و نسبت آن با زندگي واقعي مردم توجه كنيم. ‌من به ذهنم مي‌آيد اين تصاوير نهايي، يعني اين گزارشي كه نزديك به26 سال از شهادت شهيد بهشتي و قريب 30 سال از پيروزي انقلاب مي‌گذرد، ارايه مي‌‌شود، در آن اين اتفاق افتاده كه به تدريج ما يك تصوير گرفتيم يك گزارش را انتشار داديم، همان مثالي كه در مورد آن نقاش اشاره كردم در نظر بياوريد، به دنبال هم از آن كپي گرفتيم، به تدريج به يك مفاهيم كاملاً‌ انتزاعي منتقل شديم و بابت آنها جنگ و دعوا راه انداختيم؛ البته من فقط در حوزه گروه‌هاي سياسي مطرح مي‌كنم نه در حوزه مردم عادي و در نتيجه‌ آنچه كه در اينجا در عينيت خود اتفاق افتاده حضور مردم است. براي همين است كه فقط آماري كه امروز ما نگاه مي‌كنيم و در آن موقع توجه به اين آمار موجب برانگيختن احساسات ما مي‌شد و حتي موجب بدحالي مسؤولان مي‌شد، الان ديگر وجود ندارد.‌چند روز قبل يكي از روزنامه‌ها عكس دختري را به چهره و صورت سياه و كثيف و با كيسه‌اي بر پشت در خيابان‌هاي تهران نشان مي‌داد و به نقل از يك مقام مسؤول مي‌گفت 20 درصد كودكان تهران كارتن‌خواب هستند. من گمان نمي‌كنم در جمهوري اسلامي حتي در بين دوستان و ‌آشنايان شهيد بهشتي اين عكس بتواند مانند اول انقلاب خيلي اثرگذار باشد، يعني ما اين خبرها را مي‌شنويم، اين عكس‌ها را مي‌بينيم، اين آمارها را ملاحظه مي‌كنيم؛ ولي از كنارش به راحتي عبور مي‌كنيم.‌اگر اين تغييرها، اين قلب‌شدن‌ها و اين دگرگوني‌ها، اين تبديل واقعيت به واماندگي، اگر اثري در سرنوشت كشور و انقلاب و مردم نمي‌داشت مسأله بي‌اهميتي بود؛ ولي اگر دقت كنيم، مي‌بينيم اين دگرگوني‌ها و دگرديسي‌ها و اين فاصله‌گرفتن از انقلاب اسلامي و بسياري از شعارهاي خود و تهي شدن از آن‌ها چه مسايل و مشكلاتي را پيش خواهد آورد. آن موقع اهميت مسأله و قضيه را درك خواهيم كرد.‌من در اين راستا به تعدادي از بندهاي اصل 43 قانون اساسي اشاره مي‌كنم. من فكر مي‌كنم اين اصل به قدري با اهميت و سرنوشت‌ساز براي انقلاب اسلامي است كه قاعدتاً بايد ساير اصول قانون اساسي به هنگامي كه مورد تفسير واقع مي‌شود با رجوع به اين اصل و ملاحظات اين اصل تفسير شود. ‌من در اينجا به يك خاطره نيز اشاره مي‌كنم. موقعي كه بحث تغييرات قانون اساسي در سال 68 در محضر امام مطرح شدحضرت امام يكي از علت‌هايي كه فقط 10 موضوع خاص را به مجلس بازبيني قانون اساسي ارجاع فرمودند و مقرر شد در آن چارچوب حركت شود، بدين جهت بود كه به مباني معطوف‌كننده قانون اساسي با نيازهاي مردم يعني به آن اصول دست‌‌بردي زده نشود و اين اصول دست‌‌كاري نشود، اين بحثي بود كه ما در جلساتي كه در خدمت ايشان داشتيم دوستان مطرح مي‌كردند؛ ولي حقيقت اين است كه واقعيت‌هاي اجتماعي بيرون دگرگوني‌هاي متفاوت اين اصول قانون اساسي را تا مرحله ناديده گرفتن پيش برده است. ببينيد اهداف جمهوري اسلامي در زمينه اقتصادي در اصل 43 قانون اساسي چگونه مطرح شده است.‌براي تأمين استقلال اقتصادي جامعه و ريشه‌كردن فقر؛ البته اينجا نگفته فقر درازكش كه اين روزها در روزنامه‌ها اخيراً‌ آمده است و يا نگفته است خط بقاء كه حتي از خط فقر رد شده و گفته مي‌شود جمهوري اسلامي بايد در حدي كه يك بخور و نميري در حد 40 و 50 هزار تومان به فقرا بدهند، فقط به شكلي كه زنده بمانند، گويي كه مسؤوليت ما تمام شده است. ريشه كن كردن فقر و محروميت و برآوردن نيازهاي انساني در جريان رشد با حفظ آزادگي او، از جمله ضوابطي است كه اقتصاد جمهوري اسلامي براساس آن استوار مي‌شود.‌من به دو سه بند از 9 بند اصل 43 اشاره مي‌كنم، به تمام اين بندها مجموعاً با اين زاويه نگاه كنيد كه كمي خودمان را منتقل كرده‌ايم به افقي كه در آن زمان نوشته شده است و يا به عبارتي خود را به آن زمان پيوند بزنيم. در بند 1 چنين آمده است: ‌‌1- تأمين نيازهاي اساسي، مسكن، خوراك، پوشاك، بهداشت، درمان، آموزش و پرورش و امكانات لازم براي تشكيل خانواده براي همه.‌اين يك هدف است، يك اصل قانون اساسي است. مشروعيت نظام و جمهوري اسلامي بر اين اصول استوار است. همچنين براساس اين ادعا شكل گرفته است (معني‌اش اين نيست كه از فرداي انقلاب همه اينها را داشته باشيم) معني اين اصل اين است كه اين نظام تا زماني كه جمهوري اسلامي است و اين قانون اساسي را قبول دارد، نمي‌تواند از اين هدف دست بردارد و به هدف‌هاي كمتر از اين قانع بشود نه تا آن اندازه پايين بيايد كه حتي به خط فقر هم قانع نشود و به خط بقاء در رابطه با مستضعفان برسد.‌‌2- يكي از مهمترين اصولي كه دوستان با مسايل اقتصادي آشنايي دارند و مي‌دانند چه مباحث سنگيني پشتوانه بند 2 مذكور وجود داشته و شهيد بهشتي اين را به عنوان يك راه‌حل اساسي ارايه داده است. ‌در اين بند چنين آمده است: ‌تأمين شرايط و امكانات كار براي همه به منظور رسيدن به اشتغال كامل و قرار دادن وسايل كار در اختيار همه كساني كه قادر به كارند ولي وسايل كار ندارند. در شكل تعاوني، از راه وام بدون بهره يا هر راه مشروع ديگر كه نه به تمركز و تداول ثروت در دست افراد و گروه‌هاي خاصي منتهي شود و نه دولت را به صورت يك كارفرماي بزرگ مطلق درآورد. اين اقدام بايد با رعايت ضرورت‌هاي حاكم بر برنامه‌ريزي عمومي اقتصاد كشور در هر يك از مراحل رشد صورت گيرد.‌ ملاحظه مي‌فرماييد آنچه اهميت دارد بحث كرامت انساني است، بحث كساني بود كه نيروي كار را به جيره نان با شرايط ويژه و ارزان مي‌فروختند و به دام فقر، فحشا و نداري و عدم برخورداري از كرامت‌هايي كه انسان بايد داشته باشد، مي‌غلتاندند. بنابراين اين اصل براي اين منظور در اصول قانون اساسي گنجانده شده است كه دائماً نظام جمهوري اسلامي معطوف به اين جهت باشد. اين حقوق را به عنوان يك حق براي مردم اعلام كرديم و وقتي از آنها را‡ي گرفتيم و آنها امضاء كردند و سپس اين حقوق را در قانون اساسي قرار داديم درحقيقت اعلام كرده‌ايم نظام مي‌خواهد پشت اين اصول محكم بايستد. ‌ به بند سه اين اصل نيز اشاره مي‌كنم، در اين بند چنين آمده است: ‌ ‌ تنظيم برنامه‌هاي اقتصادي كشور به صورتي كه شكل و محتواي و ساعات كار چنان باشد كه هر فرد علاوه بر تلاش شغلي، فرصت و توان كافي براي خودسازي معنوي، سياسي و اجتماعي و شركت فعال در رهبري كشور و افزايش مهارت و ابتكار را داشته باشد اينجا دموكراسي را به يكسري اهداف معيشتي و اقتصادي عميق پيوند مي‌زند. اين بند موارد مذكور را از هم جدا نمي‌بيند و نشان مي‌دهد كه اينها اهدافي بزرگ و از هم تفكيك‌ناپذيرند.‌من مجدداً تأكيد مي‌كنم در اينجا بحث دولت‌ها نيست؛ بلكه مجموعه‌اي از عوامل باعث شده كه ما از اين قضايا و واقعيت‌ها فاصله بگيريم چه بسا خود نيروهاي سياسي هم وقتي مسايل را از هم تفكيك كردند و هنگامي كه از نسخه اصلي اين برنامه‌ها فاصله گرفتند و زماني كه از افقي كه اين برنامه‌ها در آن نوشته شده و انديشه شده است به دلايل مختلف فاصله گرفتند در حقيقت به وضعيتي كمك كردند كه ما مي‌آييم فرضاً تفاسيري از اصل 44 قانون اساسي و ساير اصول برداشت مي‌كنيم، بدون آ‌ن‌‌كه به اين اصل پايه‌اي و مهمتر يعني اصل 43 توجه و ورودي داشته باشيم. ‌اين نشان دهنده‌ چنين غفلتي است كه در خود قانون اساسي هم تا اندازه‌اي شبيه همان تصويري است كه آن نقاش فرنگي به نام آنجلاواروس به طور تمثيلي مي‌كشد. يعني آنقدر از آنان كپي‌‌برداري كرديم كه اين كپي‌ها با فيلترهاي گوناگون انجام شده كه نسخه آ‌خري براي خودش و حتي براي نسخه اصلي يك موجود تهي مستقل از زمينه تاريخي، اجتماعي و مردمي است و ما غفلت داريم از اين مسأله كه در اين بين فقط مسأله سياسي و اقتصادي نيست كه مشكل پيدا مي‌كند ؛‌‌بلكه انسانيت خودمان را هم در معرض خطر قرار داده‌ايم. ‌ وقتي احساساتمان، ارتباطمان علايق ما به مردم به وضعيت دشواري مي‌رسد و به تدريج كم مي‌شود يكي از اثرات آن مي‌تواند چنين انقطاعي را به پيش بياورد؛ البته بنده اميد دارم و پيش‌بيني مي‌كنم يك نسل جديد غير از به اصطلاح حوزه نيروهاي سياسي كه همه آنها محترم و مورد قبول اعم از چپ و راست هستند و فعاليت‌‌شان هم بسيار خوب است، ايجاد خواهد شد و نهايتاً و به ضرورت به اين اصولي كه برشمردم برخواهند گشت.‌ ما اگر مي‌خواهيم استقلال داشته باشيم، اگر مي‌خواهيم رشد واقعي داشته باشيم، اگر مي‌خواهيم به جلو حركت كنيم بايد اقتصاد اخلاقي داشته باشيم. در مقطعي من اين مباحث را مطرح مي‌كردم بعضي از دوستان كه آن موقع چپ مي‌زدند و بعداً ‌به يك قاعده‌‌ ديگري غلتيدند، مصاحبه كردند كه فلاني توصيه مي‌كند: برويد حافظ و مولوي بخوانيد. بله توصيه‌هاي ما در چارچوب برقراري يك اقتصاد اخلاقي بوده و هست من اعتقاد دارم رشد كشور ما در گرو يك اقتصاد اخلاقي و يك سياست اخلاقي است و جز اين با مردم خودمان نمي‌توانيم ارتباط برقرار كنيم.‌اين اتفاقات ناگهاني كه در آراء مردم يكباره حادث مي‌شود، اين دگرگوني‌ها و اين مسايل غيرقابل پيش‌بيني كه به وقوع مي‌پيوندد يكي از دلايل آن همين عدم ارتباط ما با واقعيت‌هاي بيروني و امر واقع است كه اميدوارم روز به روز كمتر شود و ما بتوانيم با مردم ارتباط واقعي داشته باشيم. اين بزرگداشت‌ها به نظر من يكي از محمل‌ها و راه‌هايي است كه ما انشاء‌الله بتوانيم به آن سرچشمه برگرديم؛ البته معني آن اين نيست كه ما خواسته باشيم وضعيت سال 86 را به سال‌هاي 57 يا 58 برگردانيم. ‌ فرهنگي‌ها يك واژه دارند به نام آناكرونيكسم ما زمان را كه نمي‌توانيم به عقب برگردانيم؛ ولي حداقل بايد بتوانيم تلاشي انجام دهيم كه در افقي كه در آن زندگي مي‌كنيم اتصال و تلاقي داشته باشيم با گذشته، اين هم به نفع ما و نفع آينده كشور خواهد بود.‌

|+| نوشته شده توسط اسدالله رضایی در یکشنبه سوم تیر 1386 و ساعت 14:21  
 دولت نهم و احزاب سیاسی
دولت نهم و احزاب سیاسی

علی باقریہ
یکی از معروف ترین و در عین حال مهم ترین اظهارات رئیس و سایر کارگزاران سیاسی دولت نهم که از قبل از تبلیغات انتخاباتی تاکنون، جسته و گریخته از آنان شنیده شده است، تاکید بر عدم حمایت احزاب سیاسی کشور از منتخب نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری و در نتیجه عدم تعهد و وام داری دولت نهم نسبت به آنها بود. این اظهارات زمانی جدی تر به نظر رسید که هم سخن با برخی چهره های شاخص حامی دولت، وزرای سیاسی کابینه نیز در برنامه های اعلامی و همچنین اظهارنظرهای علنی خود آنجا که بحث از تشکل ها و نهادهای غیردولتی و لزوم مشارکت آنها در سازوکارهای سیاسی کشور به میان می آمد، ضمن توجه بسیار کم رنگ به مقوله تحزب و احزاب سیاسی از لزوم تقویت نهادهای مذهبی و انقلابی همچون روحانیت، بسیج، نمازهای جمعه و پایگاه های موجود در مساجد به عنوان جایگزینی برای احزاب یاد می کردند. هر چند از دولتی که خود را مدیون هیچ حزب سیاسی ندانسته، به لحاظ نظری نیز هیچ گونه اعتقادی به تحزب ندارد و نه تنها سعی در کتمان این موضوع نداشته بلکه با افتخار از آن سخن می گوید، انتظار چندانی در زمینه ترویج فرهنگ تحزب نمی توان داشت، همچنین از کابینه ای که اساس حرکت تعاملی خود با جامعه را بر استفاده از روش ها و شیوه های مردم پسند و مواجهه رو دررو و مستقیم با افواج سازماندهی نشده جامعه یا حمایت متقابل سامانه های غیررسمی یا به ظاهر غیرسیاسی اما دارای کارکردهایی کاملاً سیاسی قرار داده است، علی القاعده وجود توقع برنامه ریزی و اجرای اقدامات اثربخش حمایتی در حوزه تحزب معقول به نظر نمی رسد، اما از آنجا که در هر نظام سیاسی تمامی دولت هایی که روی کار می آیند، ضمن عمل به دیدگاه ها و برنامه های خاص خود مکلف به حرکت در چارچوب کلی نظام سیاسی کشور و اهداف و برنامه های کلان آن هستند و با توجه به وجود احکام صریح قانون اساسی قوانین عادی و برنامه های مصوب کشور در خصوص به رسمیت شناختن تحزب و لزوم تدوین طرح هایی برای زمینه سازی شکل گیری «مشارکت و نظارت نهادهای غیردولتی در توسعه پایدار کشور» دولت نهم نیز مکلف به حرکت در این مسیر بوده است و امروز که در آستانه پایان نیمه اول حیات خود قرار دارد، این دولت در کنار داشتن آمادگی برای پاسخگویی به عملکرد خود در قبال سایر مقولات می بایست خود را آماده مواجهه با ارزیابی افکار عمومی از عملکرد دولت در قبال فرآیند تحزب کرده و مهیای پاسخگویی در این زمینه باشد.کارنامه دولت نهم در قبال احزاب سیاسی را می توان در دو جنبه و مقوله؛ مساعدت نسبت به توسعه کمی و همچنین کمک به ارتقای کیفی آنها به ارزیابی و بررسی نشست؛
کشورهایی که تحزب و نظام حزبی را به رسمیت شناخته اند، در خصوص تعداد و کمیت احزاب سیاسی مجاز به فعالیت از الگوهای شناخته شده ای همچون تک حزبی، دوحزبی و چندحزبی تبعیت می کنند. نگاهی به اصل 26 قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، قانون احزاب مصوب سال 1360 مجلس شورای اسلامی و سایر قوانین و مقررات مربوط مبین این واقعیت است که در ایران بعد از پیروزی انقلاب هر چند قوانین و مقررات موضوعه به صراحت در این زمینه سخن نگفته اند، اما به خوبی مشخص است که نظام حزبی قانونی در کشور ما نه نظام تک حزبی است و نه نظام دوحزبی، بلکه قوانین موجود نظام چندحزبی را آن هم بدون محدودیت کمی و کیفی به رسمیت شناخته است. بر این اساس هیچ گونه محدودیت قانونی به لحاظ تعداد احزاب تشکیل شده در کشور وجود نداشته و حتی به جهت کیفی نیز شرطی برای تداوم فعالیت آنها وجود ندارد.
براساس قانون اساسی این گروه ها آزادند مشروط به اینکه اصول استقلال، آزادی، وحدت ملی، موازین اسلامی و اساس جمهوری اسلامی را نقض نکنند. (اصل 26) همچنین تبصره یک قانون احزاب گروه ها را صرفاً موظف کرده است تا مرامنامه، اساسنامه، هویت هیات رهبری خود و تغییرات بعدی آن را به اطلاع وزارت کشور برسانند و هیچ کجای قانون نیز دریافت پروانه فعالیت از وزارت کشور براساس موافقت کمیسیون ماده 10 قانون احزاب را شرطی برای مجاز به فعالیت بودن قلمداد نکرده است، بلکه به نظر می رسد این امر نهایتاً به احزاب شخصیت حقوقی بخشیده و آنان را مجاز به بهره مندی از برخی امتیازات دولتی کند. از طرف دیگر قانون حتی وزارت کشور را موظف کرده است تا در صورت ایجاد تاخیر بدون دلیل سه ماهه در اعلام نظر کمیسیون ماده 10 در خصوص پرونده گروه متقاضی که نوبت وی فرا رسیده است، پروانه آن گروه را صادر کند. (ماده 13 قانون احزاب) هر چند به نظر می رسد سازوکار پیش گفته و فقدان تعیین حداقلی از شرایط کیفی، به عنوان شرط رسمیت یافتن احزاب یا حداقل بهره مندی آنان از برخی امتیازات و اختیارات قانونی نظام حزبی کشور را واجد نقاط ضعفی معرفی کند که کارآمدی فرآیند تحزب در کشور و احزاب مولود آن را تهدید می کند، اما تا زمانی که اصلاحی قانونی در این زمینه به عمل نیامده باشد، مجریان موظف به رعایت حدود قانونی و تادیه حقوق مردم در این زمینه هستند. آمار موجود نشان دهنده آن است که از ابتدای تصویب قانون احزاب در سال 60، تا زمان به دست گرفتن اختیار دستگاه اجرایی کشور توسط دولت اصلاحات در تابستان سال 76 (16 سال)، جمعاً 26 گروه سیاسی موفق به اخذ پروانه فعالیت از وزارت کشور شده اند که از این میان دو گروه نیز پس از مدتی منحل شده اند. این آمار در پایان دوره دولت اصلاحات به بیش از 220 گروه رسیده است، یعنی وزارت کشور دولت خاتمی، در دوره ای 8 ساله، به حدود 200 تشکل سیاسی پروانه فعالیت داده است (به طور متوسط تقریباً هر دو هفته یک گروه) و این در حالی بود که در پایان این زمان، ده ها گروه دیگر همچنان متقاضی دریافت پروانه بودند و در نوبت کمیسیون ماده 10 قرار داشتند. اکنون در پایان دومین سال از فعالیت دولت نهم، از آنجا که ظاهراً همان گونه که معاون محترم سیاسی وزارت کشور در آستانه انتخابات شوراها طی مصاحبه ای، نام گروه های پروانه گرفته جدید را محرمانه تلقی کرد، کلیت وزارت کشور نیز علاقه ای به انتشار آمار رسمی در این زمینه ندارد، لذا آمار کاملاً دقیقی در این زمینه در دست نیست، اما بررسی های انجام شده گویای این واقعیت است که طی دو سال گذشته، به تعداد متقاضیانی کمتر از انگشتان دو دست، پروانه فعالیت داده شده است. بر این اساس می توان حدس زد که در حال حاضر چه تعداد گروه سیاسی در نوبت اخذ پروانه فعالیت قرار دارند. در این ارتباط نگارنده خوشحال خواهد شد که وزارت کشور، اقدام به انتشار رسمی تعداد و نام گروه هایی که طی مدت فعالیت دولت نهم موفق به اخذ پروانه فعالیت شده اند یا همچنان در نوبت به سر می برند، نسبت به شفاف سازی افکار عمومی مبادرت ورزد.
▪▪▪
به رغم آنکه نهاد حزب در کشور ما دارای سابقه ای بیش از یک قرن است، اما از آنجا که این سابقه طولانی، کمتر با تداوم همراه بوده و این عدم تداوم و ایجاد گسست های تاریخی که خود عمدتاً معلول بازتولید اقتدارگرایی در مراحل مختلف تاریخ معاصر این کشور بوده است، امکان تجمیع تجربیات و تکامل و باروری این نهاد را موجب نشده است و از طرفی ساخت حقیقی قدرت و حاکمیت در کشور ما به گونه ای است که اختیار قسمت عمده ای از منابع قدرت و ثروت، در اختیار دولت قرار دارد، لذا حداقل در دوره گذار، اتخاذ سیاست های حمایتی از جانب دولت می تواند نقش بسزایی در افزایش سطح کیفی و کارآمدی احزاب سیاسی داشته باشد. در این راستا در دوره دولت اصلاحات، اقدامات و برنامه هایی به اجرا گذاشته شد که گام هایی اگر نه کافی، ولی موثر به حساب می آمد؛ پرداخت یارانه نقدی به احزاب سیاسی براساس معیارهایی که نشان دهنده میزان فعالیت و کارایی هر حزب بود، کمک به تشکیل و ارتقای جایگاه خانه احزاب به عنوان کلوپی برای گردهمایی و تشریک مساعی احزاب مختلف با گرایش های سیاسی گوناگون، مدخلیت قائل شدن برای احزاب در جریان وقایع سیاسی مهم کشور نظیر انتخابات از طریق ایجاد میز احزاب در ستاد انتخابات کشور و امکان نظارت مستقیم گروه ها بر روند برگزاری انتخابات، تشکیل جلسات ادواری در سطح کشور و استان ها با احزاب سیاسی دارای گرایش های مختلف سیاسی به منظور اطلاع رسانی به آنها و کسب نقطه نظرات ایشان و...
با آغاز به کار دولت نهم، وزیر کشور در اولین مصاحبه خود در خصوص احزاب ضمن غیرمهم قلمداد کردن عدد و اسم، کارکرد حزبی را مهم دانست و برنامه خود را قانونمند کردن سازوکاری معرفی کرد که امکان تشکیل احزاب چندنفره را سلب کند و در عوض احزاب بزرگی را که در یک شبکه گسترده سراسری شکل گرفته و دارای ارکان باشند تقویت کند. اما امروز در پایان دو سال اول مسوولیت دولت، با کمال تاسف باید گفت که نه تنها اقدام موثر جدیدی در مسیر توانمندسازی و ارتقای کیفی احزاب سیاسی از ناحیه دولت به عمل نیامده است، بلکه می توان ادعا کرد که تقریباً تمامی اقدامات و دستاوردهای دولت گذشته نیز در این زمینه متوقف شده و به دست فراموشی سپرده شده است. دولت نهم که در سال اول خود با توجه به اینکه در بودجه سال 84 براساس پیشنهاد دولت قبل، اعتبار یارانه احزاب پیش بینی شده بود، در آن سال یارانه مذکور را پرداخت کرد اما برای سال بعد، حتی پیشنهاد این موضوع در لایحه بودجه نیز گنجانده نشد و پس از 4 سال پرداخت کمک مالی به احزاب، سال 85 این اقدام صورت نگرفت و در بودجه سال 86 نیز اعتباری در این زمینه وجود ندارد. در خصوص خانه احزاب نیز عملکرد دولت نهم، عملکرد غیرقابل دفاعی است. این دولت زمانی امور را به دست گرفت که بر سر پیروزی در سومین دوره شورای مرکزی خانه احزاب بین دو جناح سیاسی کشور اختلاف بروز کرده بود و در این میان، وزارت کشور به جای حفظ بی طرفی و تلاش در جهت رفع اختلافات، عملاً با ورود در نزاع پیش آمده و جانبداری تلویحی از یکی از طرفین ماجرا، نتوانست نقش مثبتی در حل و فصل ماجرا ایفا کند تا سرانجام این موضوع با پادرمیانی بزرگان دو جناح مختومه شد. همچنین تقریباً در مرکز و استان های کشور نیز دیگر هیچ گونه اثری از جلسات هم اندیشی و رایزنی مسوولان سیاسی با احزاب به چشم نمی خورد و در این میان در اولین انتخابات برگزار شده توسط دولت نهم تکلیف میز احزاب و حضور نمایندگان آنها در ستاد انتخابات از پیش روشن بود و نمی شد به تداوم آن امیدی بست. همان گونه که در این نگاه اجمالی مشخص شد، کارنامه دولت نهم و وزارت کشور آن در خصوص احزاب سیاسی کارنامه ای است که مبتنی بر ایجاد محدودیت در جهت گسترش کمی و همچنین قطع حمایت های مادی و معنوی از احزاب تشکیل شده که یقیناً نمی تواند کارنامه ای قابل دفاع به حساب آید. این در حالی است که سخنان گاه و بی گاه مسوولان دولتی در مذمت حزب و افراد حزبی را نادیده بگیریم، چرا که در غیر این صورت بر وخامت نتایج این ارزیابی افزوده خواهد شد. این گونه است که این عملکرد طی ماه های ماضی، محل اعتراض و انتقاد شخصیت ها و گروه های غیراصلاح طلب نیز قرار گرفته است و دوستان هم جناح دولت نهم نیز از بی اعتنایی و تحزب ستیزی دولت به فریاد آمده اند و همچنین باعث شده است که دفاع از تمامیت احزاب و نهاد تحزب در کشور و اعتراض نسبت به رفتارهای حزب ستیزانه به یکی از فصول مشترک اصلاح طلبان با غیراصلاح طلبان مدافع تحزب تبدیل شود.
ہ مدیرکل سیاسی وزارت کشور و دبیر کمیسیون ماده 10 قانون احزاب در دولت دوم اصلاحات

|+| نوشته شده توسط اسدالله رضایی در شنبه دوم تیر 1386 و ساعت 13:33  
 محبيان در دل سنتي ترين ارگان رسانه يي جناح محافظه کار از پديده هاي نو و مدرن سخن مي گويد.
گروه سياسي،کيوان مهرگان؛امير محبيان در دل سنتي ترين ارگان رسانه يي جناح محافظه کار از پديده هاي نو و مدرن سخن مي گويد. محبيان از جمله شخصيت هاي نزديک به جريان محافظه کار به شمار مي رود که از قضا جناح اصلاح طلب هم از تحليل هاي سياسي او استقبال بيشتري نسبت به ساير شخصيت هاي محافظه کار به عمل مي آورد چرا که او را شخصيتي متعادل تر مي داند چنانچه در مصاحبه اش با روزنامه اعتماد هم همين اعتدال به چشم مي خورد و او صراحتاً اتحاد در جناح اصولگرا را به دليل تکثرهاي فراوانش بسيار دشوار مي داند. گفت وگوي اعتماد را با اين تحليلگر مسائل سياسي مي خوانيد؛

---

به نظر مي رسداصولگرايان هم به آفت قدرت گيري در ايران دچار شده است. به اين معنا، هر جرياني که به قدرت مي رسد نخستين آفتي که آن را تهديد مي کند گسست و انشعاب است. آيا شما هم درباره اصولگرايان چنين نظري داريد؟

قدرت، اقتضائات ويژه خودش را دارد و طبيعتاً يک جريان سياسي در قدرت، رويکردها و کارکردهايش با يک جريان سياسي در خارج از قدرت متفاوت است.ميزان چسبندگي اجزاي يک سيستم به عنوان يک نهاد در جست وجوي قدرت که ما او را به عنوان يک حزب يا يک جناح تعريف مي کنيم، در زماني که به قدرت مي رسد تا حدودي خودش را نشان مي دهد به دليل اينکه قدرت ذاتاً مي تواند واگرا باشد. براي همين هم است که نهادهاي مدني نظير احزاب مي کوشند قبل از اينکه به قدرت برسند، از نظر سياسي نوعي همگونگي يا تجانس را بين اجزاي شان به وجود بياورند و نظمي را بين آحاد و ارکان تشکيلات ايجاد کنند تا هنگام به قدرت رسيدن اينها بتوانند به صورت هماهنگ با هم کار کنند. از آنجايي که در کشور ما اساساً حزب به مفهوم روشن و دقيق خودش جا نيفتاده و از طرف ديگر آن توصيه هاي اخلاقي که مي تواند نوعي همگرايي و تجانس را ايجاد کند يعني خودسازي پيش از رسيدن به قدرت هم در بسياري از افراد ممکن است تحقق کامل پيدا نکرده باشد، طبعاً وقتي که احزاب و گروه ها از دوران فاز تلاش و کنکاش قدرت يا تلاش براي رسيدن به قدرت به فاز حضور در قدرت مي رسند نوعي از اختلاف ها و شکاف ها و واگرايي ها را نشان مي دهند.در جريان موسوم به اصلاح طلب ما اين را ديديم. در جريان اصولگرا هم طبعاً شاهد اين خواهيم بود. به دوگونه ما مي توانيم به يک جناح برسيم. نخست زماني است که ما جناحي داشته باشيم متشکل از گرايش هاي مختلف که از درون آن احزاب بجوشد، طبيعتاً اين جناح بستر اختلافات خواهد بود که احزاب با گرايش هاي مختلف در آن متبلور مي شوند، اما يک زماني است که شما احزاب با گرايش هاي متفاوت داريد ولي اقتضائات پراگماتيک اينها را به هم گره مي زند و جناحي به وجود مي آيد با حفظ موضع يا مواضع احزاب و گروه هايي که در آن هستند، بنابراين در جناح اختلافات و شکاف هايي ايجاد مي شود، شما را تعجب زده مي کند چون شما اين جناح را يکپارچه تلقي مي کرديد در حالي که وقتي به قدرت مي رسند تبلور گرايش هاي مختلف درون احزاب اين گونه به شما نشان مي دهد که گويي شکافي مابين اينها به وجود آمده.



در حالي که اين شکاف ها طبيعي است اما زماني که شما به عنوان احزاب و گرايش هاي مختلف يک ائتلاف را به وجود مي آوريد که به نام جناح - چه براي انتخابات چه براي اداره قدرت - شما انتظار اختلاف نظرها را داريد با علم به وجود اين اختلاف نظرها جناح را تشکيل داديد و سهم ها مشخص مي شود و اختلافات کمتر خودش را نشان مي دهد يا اگر هم نشان دهد چندان تعجب برانگيز نخواهد بود، همان طور که گفتم ما از يک سو حزب به آن مفهوم دقيق خودش در ايران نداريم، احزاب ما بيشتر نمايشي از کار حزبي را نشان مي دهند هر چند تلاش هايي دارد صورت مي گيرد و احزاب ما به نسبت سال هاي گذشته قوي تر شده اند و در عين حال پخته تر عمل مي کنند. از سوي ديگر احزاب از درون جناح دارند مي جوشند، ظهور مي يابند و طبيعتاً بسياري متعجب مي شوند و انتظار دارند که احزاب مثلاً در جناح اصولگرا چنان با هم همپيوسته باشند که هيچ گونه اختلافي بين شان وجود نداشته باشد. بعضي ها در جناح دوم خرداد اين برداشت را داشتند که جناح اصولگرا، جناح يکپارچه يي است. اين تصور، تصور غلطي بود چرا که آنها برداشت شان نشأت گرفته از اين باور بود که جناح اصولگرا براساس نوعي فرمان حرکت مي کند. بنابراين هيچ گونه تعين و اختلاف ديدگاهي ندارد و وقتي که فرمان صادر شود اينها به يک سو حرکت مي کنند و پيش مي روند و طبعاً گمان داشتند که احزاب اصولگرا هيچ هويت مستقلي درون جناح نداشتند. اين ديدگاه کاملاً وهمي بود و نوعي اهانت را درون خودش حمل مي کرد مبني بر اينکه اينها داراي هيچ گونه گرايش عقلاني در درون خودشان نيستند و نوعي گرايش نظامي يا دستوري بر آنها حاکم است. نکته ديگر که اهميت دارد اين است که جناح دوم خرداد اين برداشت را داشت که اگر هم درون جناح اصولگرا اختلاف ديدگاهي وجود داشته باشد اين اختلاف ديدگاه در واقع برآمده از نوعي تقسيم نقش و نمايش است. اين هم نوعي مبالغه بود يعني چنان سيستم متمرکز و مغز پيچيده يي را درون جناح اصولگرا تصور مي کردند که قادر است از نظر تشکيلاتي و از نظر ساماندهي تعريف نقش هاي گسترده يي را انجام بدهد و گروه هاي مختلف درون جناح اصولگرا را با شکل دهي نوعي رقابت هاي مصنوعي، يک بازي را سامان دهد. اين هم نوعي توهم مبالغه گرايانه بوده و هر دوي اينها غلط بود. اما در عمل ما درمي يابيم همان فرآيندي که در جناح دوم خرداد شکل گرفته و عملاً جرياني که نوعي همگرايي فکري را به عنوان فاز همگرايي فکري حلقه کيان، ايجاد کرده بودند، موقعي که اقتضائات پراگماتيک ايجاب کرد آن نقاط همسو نتواند اينها را کنار هم نگه دارد و اقتضائات پراگماتيک موجب شد اختلاف آنها خودش را نشان بدهد. چنانچه اين رسوبات حاصل از اختلافات در مجلس يا در ميان حاميان رئيس جمهور وقت آقاي خاتمي يا حتي در شوراي شهر به شکل روشن خودش را نشان داد. به گمان من جريان اصولگرا هم دور از اين واقعيت نيست. جريان اصولگرا يک نقاطي را داشت که با آنها به همديگر متصل مي شد. اين نقاط تضعيف شده است.

مي توانيد به مصداق بارزي براي اين نقاط وصل اشاره کنيد؟

مثلاً جامعه روحانيت و جامعه مدرسين حوزه علميه، اينها دو نقطه يي بودند که هم به عنوان هدايتگران سنتي و مقبول و مشروع عمل مي کردند، هم در زماني که اختلافي پيش مي آمد آنها حرف قاطع و نهايي را از طريق نوعي حرکت کدخدامنشانه مي زدند، اينها نقاط اتصال بودند. اينها بودند که تعريف مي کردند که اصول چيست، زيرا قرائت هاي مختلف بر تعريف اصول حاکم نشده بود، لذا وقتي مي گفتيم اصولگرا يعني کسي بود که قرائت هاي جامعه روحانيت و جامعه مدرسين را پذيرفته بود با توجه به ضرباتي که جامعه روحانيت و جامعه مدرسين در روند انتخابات دوم خرداد خوردند و بعد از آن هم تقريباً نوعي سکوت را برگزيدند، مگر در موارد خاص وارد صحنه نشدند عملاً نقش آنها کاهش پيدا کرد.

حالا اين نقش به چه کسي تفويض شده است؟

هيچ سازماني تعيين کنندگي و تفسير نهايي از اصول را بر عهده ندارد. يک تفاسيري را به صورت روشن الان در حد امکان مقام معظم رهبري از اصولگرايي مطرح کردند که مورد قبول همه است اما زماني که اينها نزول پيدا مي کند به سطح اجرا، هر گروهي با نوعي گرايش هرمنوتيکي خود قرائت ها و برداشت هاي خود را مطرح مي کند و حتي ممکن است در اينجا نوعي همگرايي وجود داشته باشد اما زماني که بحث مصاديق مي شود گرايش ها متفاوت مي شود و گويي گاهي مواقع همگرايي بين اصولگرايان تا حدي دور از انتظار مي شود که ممکن است به اين نتيجه برسند که مبادا آنها در اصول اختلافات جدي دارند که نمي توانند به مديريت فصول بپردازند و اختلافات خودشان را به يک مفهوم مديريت کنند. به هر حال به گمان من وجود اين اختلافات يک امر طبيعي است. ما درباره آنها نبايد اغراق کنيم، زيرا هيچ جرياني در کشور ما يکپارچه نيست.

دولت نهم در گسست بين نيروهاي اصولگرا تا چه اندازه نقش دارد آيا اين گسست معلول همين شرايطي است که شما مختصات آن را بيان کرديد يا رفتار دولت باعث و باني اين فضا و اين گسست شده است؟

يکي از اشکالاتي که در روند کلي جريانات سياسي کشور وجود دارد به دليل ضعفي است که نهادهاي مدني يا احزاب دارند. اين است که سريعاً ديدگاه ها و مفاهيم آنها رسوب پيدا مي کند. مثلاً اشخاص مي شوند تبلور نهايي عقايد. اين نشان دهنده ضعف است و در واقع در جناح مقابل ما هم اين مساله مصداق دارد. يعني آقاي خاتمي مظهر اصلاح طلبي مي شود يا مثلاً آقاي کروبي مظهر يک ديدگاه مي شود. اين افراد مي توانند سمبل باشند اما اينکه عين آن عقايد بشود،اصلاً درست نيست، يعني شاخصي بشود که ما با آن عقايد را بسنجيم. بعد از دوم خرداد تفاوتي در فضاي سياسي به وجود آمد که اين تفاوت در فضاي سياسي باعث شد جريان اصولگرا هم متاثر از آن باشد و نوعي اختلاف ديدگاه را ما شاهد باشيم به دليل تغيير بستر يا فضاي سياسي کشور، من از صاحبان فکر دعوت مي کنم که مختصات فضاي جديدي را که ما واردش شديم دقيقاً ترسيم کنند. من ديدگاه خودم را مطرح مي کنم. من معتقد هستم که ما پيش از سوم تير يعني پيش از ظهور آقاي احمدي نژاد يک نوع دموکراسي تعارفي در کشور داشتيم، دموکراسي داشتيم ولي دموکراسي تعارفي بود. پيش از سوم تير موقع انتخاب رئيس جمهوري، مي ديديم فردي که مي خواست انتخاب شود از پيش مشخص و قابل حدس زدن بود، بقيه کانديداها تعارفي بودند، گويي براي اينکه نامزد برگزيده تنها نباشد، مي آمدند حتي مطرح مي کردند که هرچند کانديدا شديم، اما خودمان هم به ايشان راي مي دهيم، اين متعلق به يک دوراني بود که بزرگي بزرگان سياسي به حدي بود که بر دموکراسي ما سنگيني مي کرد و اجازه نمي داد بازي به شکل معقول انجام شود نه اينکه آنها بخواهند مانع شوند، خود به خود اين اتفاق مي افتاد. فراموش نکنيد دموکراسي يعني رقابت آدم هاي متوسط. آن چيزي که به عنوان رقابت غول هاي سياسي ما مي شناسيم در جامعه افلاطوني است يعني نخبگان بسيار قدرتمند. ولي در دوران جديد و مدرن احزاب جايگزين افراد شدند.

اين غول ها احزاب هستند نه اشخاص. براي همين است که چون عمرشان و شناسنامه شان طولاني تر از افراد هست اينها مي توانند دوران طولاني تري را در رقابت حضور داشته باشند. من نمي خواهم سوم تير را مظهر تاريخ يا آغاز يک تاريخي بيان کنم. من مي خواهم بگويم فضاي پس از سوم تير نشانگر يک تحولي است نسبت به پيش از سوم تير. احزاب ما با اشخاص تعريف مي شود. يعني حزب کارگزاران با آقاي هاشمي تعريف مي شد. وقتي صعود مي کرد با هاشمي بود و وقتي هاشمي هم افول کرد از قدرت کنار زده شد. حتي حزب مشارکت چنين وضعيتي دارد. حالا شخصيت هاي بزرگ اين احزاب سعي مي کنند خودشان سرپاي خودشان بايستند. اين خيلي خوب است چون ما وارد يک فاز دموکراسي جنيني واقعي مي شويم يعني يک تحولات که ما نمي توانيم تشخيص بدهيم رئيس جمهور ما که خواهد شد. اين خيلي مهم است. اين همان اتفاقي است که در سوم تير 84 اتفاق افتاد، يعني کسي نمي توانست حدس بزند احمدي نژاد انتخاب شود يا حداقل اگر حدس مي زدند به افراد ديگري گمان مي بردند. خب پس اگر يک گام عملي براي مردم سالاري يعني حاکميت آدم هاي متوسط، اينجا رخ داده است.

اين دوران جديد چه مختصاتي دارد؟

آنچه مي گويم يک گونه ايجاد مناظره در بين اذهان عمومي است که ديگران درباره آن فکر کنند. من هيچ تعيين نمي کنم که آنچه مي گويم صددرصد درست است، اين برداشت هاي ذهني شخصي است. نخستين ويژگي دوران جديد اين است که پرستيژ و کاريزما ديگر کاربرد قاطع گذشته را ندارد، شيوخ ديگر اثرگذار نخواهند بود يعني وضعيت به گونه يي است که ممکن است افراد در اين رقابت هاي کوچک و رقابت هايي که بين افراد متوسط هست احساس کنند کاريزماي شان صدمه مي خورد لذا در ورود به صحنه تامل کنند. دوم سطح کلان رقابت ها تا حدودي پايين مي آيد و آن حالت فاخر گذشته که با بفرماييد افراد وارد شوند و ديگر وجود نخواهد داشت و بر حجم درگيري افزوده مي شود. آدم هاي کوچکي بعضاً وارد صحنه مي شوند براي آنکه آدم هاي متوسط را حمايت کنند به سوي انسان بزرگ شدن يا به قدرت رسيدن. لذا درگيري و چالش ها به گونه يي مي شود که گاهي مواقع ممکن است افرادي که با يک کلاس فاخري مي خواهند وارد صحنه بشوند احساس کنند ممکن است به يت شان صدمه بخورد. اين با آن دومي فرق مي کند، پرستيژ و کاريزما در تاثيرگذاري بيان و کلام آنها است يعني حرف قاطعي مي زدند که اين مي شود يا نمي شود. الان ديگر چنين چيزي نمي شود گفت. در دومين مورد اصلاً در بحث رقابت ها هم سطح رقابت ها، رقابت هاي پيشين نيست. گفتم تعارفي نيست رقابت ها جدي است و درگيري ها هزينه هاي جدي خواهد داشت. سوم اينکه سرعت تحولات شديدتر شده و درگيري از پشت صحنه به روي صحنه انتقال پيدا مي کند. پيش از اين شيوخ و بزرگان معمولاً سعي مي کردند چالش ها را در لابي ها حل کنند، در نشست هاي غيررسمي حل کنند. الان اين قضيه برعکس شده است و همه درگيري روي صحنه آمده و همه با هم درگير مي شوند. چهارم اينکه تعاملات از مبناي همفکري به هم عملي يا هم منفعتي تغيير پيدا مي کند. يعني ممکن است افرادي اصولگرا باشند، اما چالش هاي شان ديگر حول محور هم اصلي و همفکري نيست، بر مبناي هم منفعتي و سهم گيري ها صورت مي گيرد يا به عبارتي هم سودي جايگزين همسويي مي شود. پنجم اين است که چرخش ها سريع و محاسبه ناپذير رخ خواهد داد. آدم هاي بزرگ گذشته وقتي که مي خواستند بچرخند بايد با خودشان يک سيستمي را مي چرخاندند يا يک نظام هواداراني را مي چرخاندند ولي چرخش ها بسيار قابل پيش بيني مي شد چون اين چرخش ها زمان بر مي شد مثلاً تغيير گرايش آقاي هاشمي از چپ دوره اول رياست جمهوري به راست دوره دوم يک زمان چند ساله برد تا اين تغيير صورت گرفت اما الان اين گونه نيست يعني چرخش ها ممکن است خيلي سريع تر از آنچه فکرش را مي کنيد رخ دهد. ششم اينکه مديريت افراد که قبلاً انجام مي پذيرفت ديگر شدني نيست. قبلاً افراد راحت مدير مي شدند الان به دليل شرکت افراد بازيگر مديريت جريان بر مديريت افراد اولويت پيدا کرده است يعني از اين به بعد ما بايد به سمت مديريت جريانات برويم با فرض اينکه افرادي هستند که اينها ممکن است به عنوان عناصر مخل عمل کنند يعني با حفظ و تشخيص اينکه عناصر مخلي هم وجود دارند جريان را هدايت کنيم. قبلاً اين امکان وجود داشت با کنترل 10 يا 15 نفر شما مجلس را اداره مي کرديد الان ديگر چنين چيزي امکان

پذير نيست. هفتم ادبيات بازي همزمان با کوچک تر شدن بازيگران تغيير خواهد کرد يعني آن ادبيات فاخر گذشته نخواهد بود، نوعي ادبيات چالشي به وجود خواهد آمد که ممکن است کلاس ادبيات گذشته را نداشته باشد. هشتم اينکه در شرايط ابتدايي فاز جديد يعني در شرايطي که ما در آن به سر مي بريم عملگرايي غلبه تام بر تئوري پردازي خواهد شد البته در مراحل بعد تعديل خواهد شد يعني الان تئوري پردازي براي عملگرايان موجود اولويت ندارد، مي خواهند پروژه ها را پيش ببرند نه پروسه ها را، يعني تک تک فازهاي قدرت و کرسي هاي قدرت يک پروژه است. اين را مي خواهند پيش ببرند. به دنبال ايجاد يک پروسه نيستند لذا تئوري پردازي کاهش پيدا مي کند. اگر شما مي بينيد مثلاً نقش مرکز مطالعات استراتژيک رياست جمهوري ناگهان افول پيدا مي کند و عملاً هيچ نقش تاثيرگذاري در رويکردهاي دولت جديد ندارد علتش همين مساله است يعني پراگماتيسم به شکل تام غلبه پيدا کرده آنها نمي توانند يا امکان آن را ندارند در آن جايگاه قرار بگيرند اما به مرور در آينده اين نقش دوباره به بحث مفهوم تعديل خواهد شد. نهم اين است که يعني پيش از اين در فاز گذشته افراد درون مفاهيم معنا پيدا مي کردند. فاز جديد مفاهيم با افراد تعريف مي شود يعني قبلاً مي گفتند فلاني ولايي است، فلاني خط امامي است. افراد را براي اينکه بشناسند مي بردند در يک کاتاگوري تقسيم بندي مي کردند، الان کاتاگوري را مي آيند با افراد مشخص مي کنند مي گويند اين قاليبافي است اين احمدي نژادي است. مي بينيد تفاوت به چه صورت رخ داده است؟ دهم ائتلاف هاي تاکتيکي بر ائتلاف ها و اتحاد استراتژيکي غلبه پيدا خواهد کرد. يعني اکنون بحث تاکتيک خواهد بود چون عملگرايي محض غلبه دارد. من نمي خواهم اينها را برگردانم به دولت نهم، مي خواهم بگويم اينها نتايج طبيعي شروع يک دموکراسي جنيني است يعني دوران رقابت انسان هاي متوسط.

رفتار دولت نهم بر ايجاد شرايط موجود اثرگذار بوده است؟

دولت نهم محصول وجود شرايط جديد است يعني زماني که افرادي که به عنوان افراد شاخص و بزرگ شناخته مي شدند (حالا کاري نداريم واقعاً بزرگ بودند يا نبودند من نمي خواهم قضاوت کنم (آنها سقوط مي کنند.)

درخت هاي بزرگ قطع مي شوند و جا براي درختچه ها به وجود مي آيد که اينها رشد کنند اينها ممکن است مدتي ديگر به درخت هاي بزرگي تبديل شوند منتها دموکراسي از نظر من دوران چالش و رقابت بين درختچه ها است و آن دموکراسي که ما پيش از آن داشتيم و من به عنوان دموکراسي تعاريفي ولي واقعي از آن ياد مي کنم. الان تبديل مي شود به يک دموکراسي که در غرب مطرح مي کردند. در غرب شما انتظار نداريد در انتخابات رياست جمهوري امريکا يا در جاهاي مختلف متفکران و بزرگ ترين انديشمندان امريکا راي بياورند ولي اگر بوش راي مي آورد چون واقعاً عقل ها و مغزهاي بزرگ پشت صحنه کار را انجام مي دهند ولي دموکراسي رقابت عملي مابين انسان هاي متوسط است. به دليل اينکه در دموکراسي غربي چه خوب بدانيم، چه بد، قصد جلب آراي عمومي است و انسان هاي خيلي بزرگ در پي توده ها نمي افتند، مي خواهند توده ها در پي آنها باشند در حالي که در دموکراسي بايد دنبال توده هاي مردم افتاد اين تفاوت اليتوکراسي يا حاکميت نخبگان و مورد نظر افلاطون است اما معنايي که در دموکراسي موجود است و من معتقدم اگر اين تغيير فاز، حسن است اين بايد به پاي دولت آقاي احمدي نژاد نوشته شود يعني از زمان دولت احمدي نژاد تاريخ جديدي براي دموکراسي مي توانيم تعريف کنيم. قبل هم دموکراسي بود اين هم دموکراسي است ولي رويکردش تفاوت پيدا کرده است و اگر يک سري معايبي برايش هست حاصل اين فضا است.

اگر بخواهيد در مقام يک تحليلگر سياسي ارزيابي تان را بيان کنيد؟

ما دو فاز داريم از نظر سياسي يک فاز «بود» هست يک فاز «نمود»، يک سياستمدار ضمن اينکه بايد فاز «بود» را بشناسد يعني اينکه دقيقاً بداند که واقعيت ها چيست، اين را هم بايد دقيق بفهمد آن چيزي را که در اذهان عمومي مي گذرد و به عنوان فضاي مجازي واقعي يا واقعيت مجازي چيست؟ ما در جريان اصولگرا سه راه داريم که نوعي وحدت و همگرايي را ايجاد کند. در اينجا دو اصل مطرح است؛ 1- چه بگوييم 2- چگونه بگوييم. در اينجا مي توانيم يک فضايي را ايجاد کنيم که ارزش هايي را تعريف کند. کساني که ديدگاه هاي معارضي درون اصولگرايان دارند به دليل غلبه فضا نتوانستند اين ديدگاه شان را مطرح کنند و عملاً وحدت غلبه پيدا کنند. به چه معنا ما مي دانيم که بشر ذاتاً از انفراد مي گريزد. خاصيت اينکه «مد» به وجود مي آيد يا اينکه گرايش هايي غلبه پيدا مي کند يا غربي ها مي گويند گفتمان غالب به وجود مي آيد اين است که جامعه مي کوشد جمعي حرکت کند. افراد در جمع آرام تر حرکت مي کنند. افرادي که نظر مخالف ارائه مي دهند و پايش مي ايستند افرادي کمي هستند البته شما از طريق فضاسازي رسانه يي کاري مي توانيد کنيد که افرادي که مي خواهند نظر معارض مطرح کنند که وحدت را خدشه دار مي کند زير سنگيني بار غلبه نگاه وحدت گرايانه، عملاً ديدگاه خودشان را کنار بگذارند به چه صورت؟ شما در دوران دوم خرداد ديديد که گرايش اصلاحات يعني اصلاً لفظ اصلاحات چنان غلبه پيدا کرد که حتي کساني که با آن ديدگاه کاملاً مخالف بودند سعي مي کردند برچسب ضد اصلاحات به آنها نخورد زيرا از لحاظ رسانه يي گفتمان اصلاحات غالب بود و مخالفت با آن هزينه اش بسيار بود. افراد و حتي مخالفان جناح مقابل سعي مي کردند از اين برچسب احتراز کنند. ما مي توانيم از طريق فضاسازي رسانه يي کاري بکنيم که مخالفان وحدت درون اصولگرايان فضا براي مانور پيدا نکنند و عملاً هر کسي صحبت مي کند در دفاع از وحدت صحبت کند. به عبارتي کسي نتواند در هيچ مقامي خلاف وحدت اصولگرايان حرکت کند، به نظرم مي شود اين فضا را ايجاد کرد و توان رسانه يي اش هم وجود دارد فقط هماهنگي و مديريت لازم دارد. اين مي شود جريان سازي که يعني به جاي مديريت افراد، مديريت جريان کنيم. دومين کار براي ايجاد وحدت اصولگرايان بحث ساماندهي تشکيلاتي يا کار تشکيلاتي است؛ کار تشکيلاتي ساماندهي جريان نيست، ساماندهي نيروها است يعني سامانه هاي تشکيلاتي که وجود دارد مثل شوراي هماهنگي جبهه پيروان خط امام رهبري يا امثال اينها، را ساماندهي کنيم وقتي که اينها در جلسات به يک تصميمات واحد رسيدند به آن نتايج مقيد باشند و جايزه شان حضور در اين جريان باشد تنبيه شان اين است که اگر کسي آمد فردگرايي کند يا انشقاق ايجاد کند از جريان رانده و اخراج شود و مي دانيد هيچ جرياني نمي تواند در خارج از يک جريان کلي بقا داشته باشد چون حذف و نابود مي شود. سومين راهي که وجود دارد کار وحدت از راه مذاکره است يعني تعامل با شخصيت ها، يعني ما به اين نتيجه برسيم که فرضاً اگر بتوانيم سرشاخه هايي را مثل آقاي قاليباف و احمدي نژاد، چمران، حداد عادل و آقاي باهنر را به هم گره بزنيم تا حدود زيادي مي توانيم اختلالات درون سيستم را کنترل کنيم اين هم شدني است ولي دشوار است، يعني به نظر من بسيار دشوار مي آيد و احتمال اينکه بتوانند دوستان اين کار را انجام بدهند سخت است و انرژي بسيار بالايي مي خواهد من معتقدم که ما در روند ايجاد وحدت درون سيستم اصولگرايان يکسري اصولي را بايد درنظر بگيريم؛ اولاً مي توانيم مسير تلفيقي را پيش ببريم يعني براي ايجاد وحدت هم از طريق فضاسازي، هم کار تشکيلاتي، هم کار از طريق لابي و گفت وگوها و مذاکرات عمل کنيم.

ما بايد اين را در نظر بگيريم هر سيستمي که ما ايجاد مي کنيم يک آنتروپي در آن خود به خود به وجود مي آ يد، هر سيستمي را که شما ايجاد مي کنيد عواملي وجود دارند که برخلاف نظم سيستم عمل مي کنند و مختل کننده نظم سيستم هستند. اين آنتروپي دو گونه مي تواند وجود داشته باشد؛ يک گونه مثبت است که خلاف نظم سيستم حرکت مي کند و ممکن است سيستم را رو به متلاشي شدن ببرد، يکي هم منفي است. آنتروپي منفي حرکتي است که شما خلاف آنتروپي مثبت ايجاد مي کنيد. شکي وجود ندارد در جريان اصولگرايان مثل جريان دوم خرداد آنتروپي مثبت به وجود مي آيد. آنتروپي مثبت به اين مفهوم که شروع مي کند نظم را بر هم بزند شما در جريان دوم خرداد، اين آنتروپي را ديديد. اين آنتروپي مثبت به مرور شروع کرد خلاف نظم سيستم آنها عمل کردن. آنها تلاش کردند اين مساله را از طريق حذف پيش ببرند يعني سعي کردند اين احزاب و افراد را بايکوت کنند، اين احزاب را زير فشار بگذارند از آن طرف نفوذ حزب مشارکت و مجاهدين انقلاب را گسترده کنند. به عبارتي اينها آنتروپي منفي يي که مي توانستند با آن اصلاح انحرافات کنند، انجام ندادند و از طريق قدرت فيزيکي خواستند مساله را حل و فصل کنند. بنابراين سيستم از درون منفجر شد ما که نبايد همين اشتباه را تکرار کنيم. ما اگر برويم به سمت اينکه آقاي قاليباف را سرکوب کنيم صد درصد ضرر خواهيم کرد همان گونه که بخواهيم برويم آقاي احمدي نژاد را در سيستم خودمان سرکوب کنيم که تو اصولگرا نيستي چون مفهوم اصولگرايي را نفهميدي. اين روش ها جواب نخواهد داد. طبيعي است اين افراد درون جريان اصولگرا رشد کردند، باز هم طبيعي است که با خودشان بار آنتروپي مثبت را حمل مي کنند. ما بايد روند اصلاح را ايجاد کنيم، ما مي دانيم که در سيستم هاي بسته که تبادل با محيط صورت نمي گيرد، آنتروپي مثبت گرايش به افزايش دارد يعني سيستم بسته است و تبادل با محيط ندارد، دائماً تخريب ادامه پيدا مي کند، اينها نمي توانند شرايط واقعي را بفهمند لذا بايد سيستم مان را باز کنيم. مثالي بزنم آقاي افروغ يک بحث درون گفتماني مطرح کرد. ما دو کار مي توانيم با آن انجام دهيم.

الان آقاي افروغ ضمن احترامي که برايش قائلم خود به خود دارد آنتروپي مثبت را افزايش مي دهد. ما مي توانيم تفکر و گرايش آقاي افروغ يا فراکسيون مستقل در مجلس را از طريق بايکوت کردن و سرکوب کردن حل کنيم که اين همان اشتباه دوم خرداد است و ما ضربه خواهيم خورد يا مي توانيم سيستم مان را باز کنيم، از اين پديده استقبال کنيم و اين پديده را هضم کنيم يعني به مديريت جريان به جاي مديريت افراد بپردازيم.

چه کسي بايد اين مديريت را انجام بدهد؟

قبل از اينکه چه کسي را مشخص کنيم ما در يک سيستم يک روش «هم پاياني» داريم و يک روش

«هم آغازي». بايد بدانيم براي ايجاد وحدت يک زماني است از سيستم «هم آغازي» شروع مي کنيم يعني همه با هم از يک نقطه شروع مي کنند، يک زمان مي توانيم بازي را به شکلي پيش ببريم که از راه ها و مسيرهاي متفاوت به هدف واحدي برسيم. يعني ويژگي «هم پاياني» اين خاصيت را دارد که انعطاف پذيري در مطابقت با شرايط زمان و مکان و تغييرات محيطي وجود دارد، آقاي احمدي نژاد، آقاي احمدي نژاد است، ديدگاه هاي خاص خودش را دارد، اصولگرا هم است. آقاي قاليباف هم همين طور آقاي حداد هم همين طور آقاي چمران و آقاي باهنر هم همين طور. اگر ما اين را به رسميت بشناسيم حالا چه کسي مي خواهد اين را جمع کند اين نکته مهمي است.

شما به بحث مديريت جريان اشاره کرديد. وقتي شيوخ نباشند و دعوا جلوي پرده باشد چه کسي مي خواهد مديريت کند؟

به دليل تغيير فضا، ديگر شما نمي توانيد هيچ فرد قاطعي را درون جناح اصولگرا پيدا بکنيد که بتواند اين نقش را انجام بدهد. هيچ فرد قاطعي نخواهد توانست، به اين معنا نيست که قطعاً هيچ کاري نمي توان صورت داد، شکي وجود ندارد. مثلاً شخصي مثل آقاي مهدوي کني روي جبهه پيروان تاثير دارد يعني تاثير کلي اش به تاثير جزئي تبديل شده. آقاي عسگراولادي بر جبهه پيروان تاثير دارد، به عنوان يک مرشد حرفش روي موتلفه تاثير دارد، آقاي باهنر يک تسلط ذهني و فکري و تشکيلاتي روي جامعه مهندسين و نيز بخش هايي از جريان اصولگرا دارد. آقاي احمدي نژاد روي هواداران خودش نفوذ دارد، لذا ما مي توانيم چند تا قله را شناسايي کنيم که با ايجاد همگرايي بين اين قله ها وحدت را سريع تر به وجود بياوريم. اين بخش سومي بود که گفتم کار وحدت از راه مذاکره دارد صورت مي گيرد.

حالا بر اساس همين منفعت هايي که شما گفتيد افراد نمي توانند کنار هم جمع باشند؟

اين مشکلي است که در دموکراسي همه جاي دنيا هست يعني تعريف افراد از منافع متفاوت است، دسترسي شان هم به منافع متفاوت است، يعني کسي که در دولت هست دسترسي اش به اجزاي متبلور شده و عيني قدرت در مقايسه با آن کسي که در شوراي شهر يا آن کسي که در شهرداري است متفاوت است.

ما الان در مرحله يي هستيم که همه فکر مي کنند مي توانند همه اهداف شان را در يک حرکت تامين کنند، زمان نياز دارد که اينها دريابند قدرت واقعي آنها چقدر است تا توقع شان را با واقعيت تطبيق دهند.

آيا انتخابات شوراها بر اينها تاثير گذاشته است؟

ارزيابي قاطعي ندارم. احساس مي کنم تا حدودي تاثير پذيرفتند و متوجه شدند. آيا اين توجه به عمل مي رسد يا نه، نمي دانم. در انتخابات سوم تير، جريان اصولگرا به نظر من يک اشتباه داشت. ما براساس وزن افراد در ذهن خودمان داشتيم جريان را مديريت مي کرديم نه بر اساس وزن افراد در ذهن جامعه.

احمدي نژاد دائماً زير بار نمي رفت و اعلام مي کرد وزن من درجامعه بيش از اين چيزي که در ذهن شما است، موقع وزن کشي که شد ديديم درست مي گويد، حالا ما يکسري از اين فازها و دروازه ها را داريم که بايد از آنها عبور کنيم، در هرکدام يک مقدار ذهنيت ما بريزد نگرش هاي مبتني بر عينيت ما بالا مي آيد.

|+| نوشته شده توسط اسدالله رضایی در شنبه دوم تیر 1386 و ساعت 13:31